مأمور نمودن امير سيف الدّين خان شهركى را به چپاول گرمسير
جهانجوى چون اين خبر را شنود * به احضار لشكر مقرر نمود
چو آمد به نزدش سران سپاه * كه بودند مردانه و نيكخواه
به ايشان چنين گفت فرمنگذار * كه خواهم يكى مرد خنجرگذار
كه لشكر كشد جانب گرمسير * كند غارت مال و آرد اسير
سر شهركى پهلو نامور * به فرمان او بست بر كين كمر
خردمند سيف الدّينش « 1 » نام بود * كه در رزم و پيكار ضيغام بود
ز خيل خود آن نامور يك هزار * گزين كرد مردانه از بهر كار
روان گشت با لشكر نيمروز * شتابان همى رفت در شب و روز
چه در گرمسير آمد از عرض راه * پراكنده گشتند از هرسو سپاه
[ 141 الف ] به يغما گرفتند هرچيز بود * از آن مرز آباد برخاست دود
چه مال فراوان به دست آمدش * به دل ميل جاى نشست آمدش
روان گشت با گلّه و با شتر * كز آن دشت و صحرا همه گشت پر
در اين وقت از لشكر پادشاه * يكى مرد با شوكت و دستگاه
سپه بود همراه او شش هزار * به فرمودهء نادر روزگار
هامش
( 1 ) . براى گزارشى دربارهء شهركىها نگاه كنيد به : سيستان ، ج 1 ، ص 180 .