ده اسب گرامى مرصّعلگام * كتل پيشرو كن به زرّين ستام
ز زنبورك و توپ آتشفشان * ببر هرچه خواهى به خود همعنان
چو پرويز كن نعل مركب ز زر * كه باشد از آنت گرامى گُهر
هرآنكس بپيچد ز فرمانبرى * تنش را كن از منّت سر برى
هرآنكس كند خدمتت اختيار * بنه بر سرش افسر زرنگار
اگر آنكه خونگار با تخت و تاج * فرستد به درگاه ما ساو و باج
ميازار او را كه نبود روا * در آيين سلطانى و كيش ما
چو اين گفته فرمود شاه زمين * ستودش فراوان و كرد آفرين
كه بادا جهان زير فرمان تو * همه شهرياران به پيمان تو
شهنشاه صاحبقران جاودان * بود بر شهان جهان حكمران
اگر يار باشد خداوندگار * به اقبالت اى خسرو نامدار
ز برق دم تيغ در ملك روم * گدازم همه سنگ خارا چو موم
چنان آتش كين نمايم بلند * كه سوزد از آن اختران چون سپند
به امداد شاهنشه بىنظير * ستانم ز خونگار تاج و سرير
[ 133 ب ] بگيرم از آن گنجهاى كهن * بيارم به اين نامدار انجمن
به بيت اللّه از حكم ربّ جليل * به جايى كه باشد مقام خليل
كنم حكم و فرمان كه صبح و مسا * دعاى تو گويند اهل دعا
اگر بگذرد حاسدت از فلك * شود ملتجى از جُنود ملك
به توفيق يزدان بران رسخيز * نمايم به نيروى شمشير تيز
ز چرخ بلندش به زير آورم * به دربار جاهت دلير آورم
به بدخواهت از روم تا ملك شام * كنم روز روشن بر ايشان چو شام
چو اين گفته بشنيد شاه بلند * همى كرد تحسين به آن ارجمند
يكى خلعت از ديبهء زرنگار * چنان چون بود در خور شهريار
ابا تاج زرّين و زرّينكمر * عطا كرد بر خان والاگهر
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: صبورى
ص٢٦٦