در نصيحت ابناى روزگار غدّار
دلا ديده بگشاى و بيدار شو * ز مستى به هوش آى و هشيار شو
نگه كن به اين واژگونه سپهر * كه هرگز ندارد به داننده مهر
به جز سفله پروردنش كار نيست * به نزدش خرد را ره بار نيست
فرومايگان را دهد اعتبار * كند سروران را ذليل و فگار
از اين بىوفا چشم نيكى خطاست * كه بىمهر و پركينه چون اژدهاست
به بستان هستى نهالى نرست * كه ماند ز مشّاء جورش درست
گلى تازه نشكفت بر شاخسار * كه دست جفايش نيفكند خوار
گهى بينوا را كند پادشاه * گهى خسروان را ربايد كلاه
كسى را نپرورد اين گوژپشت * كه آخر به صد خوارى او را نكشت
بهار جهان را خزان در پى است * كه امروز صيف است و فردا دى است
[ 132 ب ] نماند كسى جاودان در جهان * بجز ذات دانندهء لامكان