چو اژدر دهن باز كرده تفنگ * شد آتشفشان هرطرف بىدرنگ
صداى تفنگ و خروش سپاه * تزلزل « 1 » درافكند بر چرخ و ماه
دليران سلطان صاحبقران * به شمشيرهاى كج سرفشان
بكشتند چندان ز توران گروه * كه هرجا تل كشته شد كوهكوه
سپهدار زابل در آن كارزار * هنرهاى مردى نمود آشكار
كه احسن به او گفت برنا و پير * خصوصاً خداوند تاج و سرير
گريزان ابو الفيض شد با سپاه * به شهر بخارا درآمد ز راه
پس پشت او شاه صاحبقران * شتابنده با لشكر بىكران
چو نزديك شهر بخارا رسيد * سر بارگه بر ثريّا كشيد
ابو الفيض دانست با او ستيز * نمودن نباشد طريق تميز
[ 131 ب ] ز سر برگرفت افسر زرنگار * بيامد به درگاه او بندهوار
بر شاه بنهاد تاج و زرش * چو سلطان بديد او شكوه و برش
بخنديد و گفتا كه اين تاج زر * تو را دادم اى خان بازيب و فرّ
يكى تاج رخشنده چون « 2 » آفتاب * مكلّل به ياقوت و دُرّ خوشاب
به دست خود او شه نهادش به سر * لقب تاج بخشش شد از اين هُنر
كمان سپهدار توران سپاه * بياورد در خدمت پادشاه
كه اين از زمان سياوخش رد * بود نزد ما اى شه پُر خرد
كسى كان كشد اين كمان را به زور * كيانىنژاد است تابان چو هور
سران سپه جملگى زور خويش * نمودند ماندند سرها به پيش
شهنشاه دانست جز پيلتن * يل سيستان گرد لشكرشكن
نشايد كمان را كشيدن كسى * كه در هر هنر آزمودش بسى
طلب كرد خان ذوى القدر را * از آن داد عزّ و شرف صدر را
نشاندش به مسند به نزديك خويش * نهاد او كيانى كمان را به پيش
هامش
( 1 ) . م : تزلزل .
( 2 ) . م : چو .