نهادند پاى جلادت به پيش * به همراه خان فلكقدر خويش
چنان خون روان شد در او كوهسار * كه از ابر بارنده سيل بهار
افاغن از آن ورطهء جانستان * گريزان برفتند پير و جوان
سپهدار با لشكر پُرهُنر * از ايشان فكندى به شمشير سر
بكشتند چندان ز پير و جوان * كه برخاست « 1 » از او گروه الامان
سپهدار گفتا شُما را امان * دهم گر نپيچيد از شه عنان
[ 130 الف ] بياييد بر درگه پادشاه * به فرمانبرى با لب عذرخواه
بگفتند هرچيز فرماندهى * بكوشيم در خدمتت چون رهى
بفرمود نوّاب گردون شكوه * كه گردنكش مهتر او گروه
بيايند با هديهء بىشمار * به دربار شاهنشه تاجدار
بدانسان كه فرمود خان كيان * اطاعت نمودند فرمانبران
چو شد فتح از تيغ ، فتحعلى * ميان بزرگان چو خور شد جلى
امير جلاير و ديگر سران * شدندش بر او سربهسر مدحخوان
سپهدار افغان زر و باركش * بسى كرد بر مهتران پيشكش
از آن پس دو سردار با يكدگر * برفتند در خدمت تاجور
شهنشه از ايشان بسى گشت شاد * به نيكى ز هريك همى كرد ياد
به نيروى بازوى او پاكدين * بسى فتح شد قلعههاى « 2 » متين
چو شيران آشفته اندر ستيز * نديدى كسى پشت او در گريز
ز مردى و گردى آن نامدار * همى بازگويند ليل و نهار
همه ملك هندوستان سربهسر * درآمد به حكم شه دادگر
بسى باج بگرفت با خواسته * كه يكسر سپاهش شد آراسته
[ 130 ب ] محمّد شهنشاه صاحبقران * كه بُد صاحب تاج هندوستان
به زنهار آمد بر تاجدار * ببخشيد بر وى جهان شهريار
هامش
( 1 ) . م : برخواست .
( 2 ) . م : قلعهاى .