طلب كردن خاقان گيتىستان ملك فتحعلى خان را و مأموريت به حكومت سيستان
از آن پس شهنشاه با داد و دين * برادرش را خواند و كرد آفرين
يكى پرهنر مهتر نيكخواه * فتحعلى سزاوار تخت و كلاه
به دو گفت اى خصم را خانهسوز * سپردم تو را كشور نيمروز
به جاى برادر سپهدار باش * سپاه و رعيّت نگهدار باش
چو سردار شد گرد كسرىنژاد * بيامد سوى سيستان همچو باد
سپاهى بياراست مانند شير * بيامد به درگاه شاهى دلير
به اقبال و دولت بشد همعنان * همى رفت تا كشور هندوان
گروهى ز افغان كه بُد صد هزار * وطن كرده اندر دل كوهسار
كه در يوسفى خيل مشهور بود * سپهدارشان سخت مغرور بود
ز حكم شهنشاه پيچيد سر * زده ذيل عُصيان همه بر كمر
گرفتى ره لشكر شهريار * به رخشنده روز و به شبهاى تار
بدزدى ببردند مال سپاه * از آن خشمگين شد جهاندار شاه
دو سردار بودش دلير و سترگ * به رأى و به تدبير و دانش بزرگ
[ 129 الف ] يكى بر جلاير شده حكمران * يكى والى كشور سيستان