يكى ظالم تيرهروى دژم * كمين داشت در راه شاه « 1 » عجم
چه آتشفشان شد ز دستش تفنگ * گلوله چو پيك اجل بىدرنگ
[ 128 الف ] ابر سينهء پاك او كرد جاى * تو گفتى سپهر اندر آمد ز پاى
به ناكام دل كند ازين كهنه كاخ * به تابوت رفت از جهان فراخ
سپاه بدانديش بدروزگار * دلآسوده گشتند از كارزار
دريغا كه اقبال برتافت روى * از آن پرهنر مهتر نامجوى
دريغا كه آن مهر عزّ و شرف * ز ناسازى بخت شد منخسف
روانش به فردوس اعلى مقيم * بود از عنايات حىّ قديم
جهانا چه گويم ز كردار تو * كه هرگز نشد سرد بازار تو
به غير از جفا نيست كارى تو را * ازين كردهها نيست عارى تو را
يقينم كه در ديدهات نيست شرم * دل سنگت هرگز نگرديده نرم
ندارى محابا ز خون ريختن * بزرگان به خاك ره آميختن
چه آمد به زابلستان آگهى * كه شد تيرهگون « 2 » بدر برج مهى
خروشى برآمد ز برنا و پير * كه كر شد از او گوش چرخ اثير
يكى رستخيزى شد از خاص و عام * كه گفتى نموده قيامت قيام
خصوصا كيانزادگان بالتّمام * لباس سيه كرده در بر چو شام
چه بر شاه دوران رسيد اين خبر * كه بىبر شد آن خسروانى شجر
[ 128 ب ] بسى خورد افسوس امّا چه سود * كه تقدير يزدان بر اين رفته بود
هامش
( 1 ) . م : « شاه » ندارد .
( 2 ) . م : « گون » ندارد .