سپاهش ز هرگوشه چون پيل مست * به تاراج و كشتن گشادند دست
بكُشتند چندان از آن مدبران * كه از هرطرف جوى خون شد روان
بلوچان چه ديدند آن رستخيز * نمودند از بيم رو در گريز
سپهدار با لشكر بىشمار * پس و پيش او قوم بدروزگار
به هرسو كه مركب برانگيختى * سر سركشان بر زمين دوختى
ز ميدان چو مردان فرارى شدند * زنان پيش خسرو به زارى شدند
بگفتند با سرفراز عجم * كه بر ما ز راه كرم كن كرم
كه ما سربهسر بندگان توييم * به خدمت سرافكندگان توييم
برآمد چه از هر لبى الامان * امان دادشان سرفراز كيان
كه اين است دستور مردان مرد * كه با زيردستان نجويد نبرد
[ 127 ب ] سپهبد پس از رزم قوم رنود « 1 » * بيامد به جاى مناسب فرود
يكى خيمه افراشت در پهندشت * كه بهرام گردون در آن خيره گشت
چو آن قوم را خان والانژاد * ببخشيد از راه مردى و داد
به يارى آن لشكر كينهخواه * به سر باز آمد فراوان سپاه
سپهدار غافل ازين داورى * كه آمد بدانديش را ياورى
دگرباره آن فرقهء ناصواب * نمودند در جنگ جستن شتاب
چه آمد به سردار زابل خبر * كه آمد بدانديش بار دگر
برانگيخت لشكر به مانند باد * به پيكار آن قوم بد رو نهاد
سپهدار زابل كه در روز جنگ * زبون بود پيشش هژبر و نهنگ
چو شير و چو ببر و چو نر اژدها * نگشتى ز شمشير تيزش رها
بر آن كج نهادان يكى حمله كرد * تو گفتى بود سام با دستبرد
بيفشرد بر قبضهء تيغدست * سپاه مخالف به هم برشكست
چه اين است حكم خدا از الست * كه بر شير مورى شود چيرهدست
هامش
( 1 ) . شايد : قوم « رند » .