فرستادن خسرو به بخت رنگين ملك لطفعلى خان را به مكرانزمين و سپرى شدن ايّام دولت آن پاكدين
از آن پس طلب كرد لطفعلى خان * چو آمد برى شه گشادهزبان
به فرمان نادر شه هندوچين * روان شد به تسخير مكرانزمين
كه بودند آن فرقهء ديوزاد * ستمكاره و ظالم و بدنهاد
ز هرسو سپاهى به مانند كوه * برانگيخت آن مهتر باشكوه
چه آمد به قوم بلوچ آگهى * كه آمد سپهدار با فرّهى
سپاهش همه تيغ و خنجر به چنگ * چو درّنده شير و چو جنگى پلنگ
سپهدار « سرباز » چون اين شنيد * تو گفتى روانش ز تن بَرپَريد
به ناچار لشكر برآراست زود * بيامد شتابان چو از شعله دود
سپاهى ز خاشاك صحرا فزون * بياورد و شد مرگ را رهنمون
[ 127 الف ] برآمد ز هر گوشه دود تفنگ * هوا قيرگون شد زمين مشكرنگ
هياهوى مردان و گردان ز كين * به جنبش درآورد گاو زمين
سپهدار جمقدر فيروزبخت * چه ديد از بدانديش آن رزمسخت
كشيد از ميان تيغ اژدرنشان * برآن تيرهبختان شد آتشفشان
ز خاشاك آن قوم بدروزگار * به گردنده گردون برآمد شرار