بيفكند از آن قوم سيصد سوار * ز مردان و گردان خنجرگذار
چه از رزم و كين بىنياز آمدند * سوى منزل خويش باز آمدند
سپهدار ايران ز فتح سپاه * همى سود تارك به خورشيد و ماه
بفرمود تا كوس بنواختند * يكى جشن شاهنشهى ساختند
به نام سپهدار زابلستان * غو ناى مىرفت تا آسمان
يكى خلعت اندرخور شأن او * عطا كرد آن خسرو نامجو
درم داد و دينار چندان كه خواست * كزان كار لشكر همه گشت راست
يكى اسب صرصرتك تيزدو * كه در پويه از برق بردى گرو « 1 »
به خان كيان داد شاه بلند * چه كردش به ميدان مردى پسند
ازين فتح شد شاه عالمفروز * چه بر طارم چرخ تابنده روز
چه بغداد و كركوك « 2 » و موصل تمام * درآمد به فرمان آن شادكام
شهنشاه از آنجا به صد طمطراق * شتابان بيامد به ملك عراق
[ 126 ب ] ز مازندران تا به بندر زمين * به شمشير بگرفت شاه گزين
فتادش به دل خواهش قندهار * كه آرد به فرمان خود آن ديار
سپاهى بياراست بيش از شمار * روان شد به تسخير دار القرار
چه از كشور سيستان درگذشت * شه كينهكش را به خاطر گذشت
كه بايد ز مكرانزمين كينه خواست * كه جان را به شمشير كردند راست
هامش
( 1 ) . م : گروه .
( 2 ) . م : كركوت .