يكى خلعت خاص و تاج و كمر * ابا اسب تازى يراقش به زر
يكى تيغ رخشنده ، بندش طلا * مزيّن شده از دُر بىبها « 1 »
به نوّاب كى داد چون شد سوار * كه آيد اطاق خود آن نامدار
گدايان ز هر جاى بهر سؤال * گشادند لب پيش آن بىهمال
طلا از يراقش سراسر بكند * به نزد فقيران يكايك فكند
[ 120 ب ] شد آوازهء جود آن كامكار * به شهر صفاهان چو خور آشكار
چو اشرف ز گويندگان اين شنيد * برنجيد و از كينه دم دركشيد
يكى روز شه كرد ميل شكار * به همراه آن سرور كامكار
رسيدند تا جايگاه گراز * گرفته به كف نيزههاى دراز
گرازى از آن بيشه آمد چو دود * كه گفتى يكى ديو دژخيم بود
سپهدار زابل برانگيخت اسب * به تندى چه باد و چو آذرگشسب
يكى تيغ رخشان بزد بر سرش * كه دو نيمه شد جملهء پيكرش
ز سر تا به دمش به دو نيم كرد * شهنشاه را دل پر از بيم كرد « 2 »
چنين گفت اشرف به اين ضربدست * نديدهست كس نه شنيد از الست
از آن پس مقرّر نمودش دگر * كه شمشير ديگر نبندد كمر
به او بدگمان شد چه بُد بدگمان * چنين است آيين نامهربان
نظربند شد خان عالىتبار * به شهر صفاهان از آن تاجدار
بدانست نوّاب عالىمكان * كه با چرخ نتوان شدن همعنان
به بازو در فتح نتوان شكست * گرت هست نيروى صد فيل مست
هامش
( 1 ) . شايد : پربها .
( 2 ) . [ در صص 204 و 205 ، عالمآراى نادرى هم مشابه اين داستان ، يعنى كشته شدن گرازان ماروچاق ، كه راه را بر عابرين بسته بودهاند ، به تيغ ملك لطفعلى خان كيانى آمده است ، كارى كه ابتدا به اسمعيل خان خزيمه پيشنهاد شده است و او از آن كار تن زده است . نادرشاه پس از به انجام رساندن امر گرازان ، به گواهى عالمآراى نادرى ، به ملك لطفعلى گفته است : « اين ارث از بيجن به شما رسيد . ( ج . م ) ] .