تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
يكى خلعت خاص و تاج و كمر * ابا اسب تازى يراقش به زر يكى تيغ رخشنده ، بندش طلا * مزيّن شده از دُر بىبها « 1 » به نوّاب كى داد چون شد سوار * كه آيد اطاق خود آن نامدار گدايان ز هر جاى بهر سؤال * گشادند لب پيش آن بىهمال طلا از يراقش سراسر بكند * به نزد فقيران يكايك فكند [ 120 ب ] شد آوازهء جود آن كامكار * به شهر صفاهان چو خور آشكار چو اشرف ز گويندگان اين شنيد * برنجيد و از كينه دم دركشيد يكى روز شه كرد ميل شكار * به همراه آن سرور كامكار رسيدند تا جايگاه گراز * گرفته به كف نيزه‌هاى دراز گرازى از آن بيشه آمد چو دود * كه گفتى يكى ديو دژخيم بود سپهدار زابل برانگيخت اسب * به تندى چه باد و چو آذرگشسب يكى تيغ رخشان بزد بر سرش * كه دو نيمه شد جملهء پيكرش ز سر تا به دمش به دو نيم كرد * شهنشاه را دل پر از بيم كرد « 2 » چنين گفت اشرف به اين ضرب‌دست * نديده‌ست كس نه شنيد از الست از آن پس مقرّر نمودش دگر * كه شمشير ديگر نبندد كمر به او بدگمان شد چه بُد بدگمان * چنين است آيين نامهربان نظربند شد خان عالىتبار * به شهر صفاهان از آن تاجدار بدانست نوّاب عالىمكان * كه با چرخ نتوان شدن همعنان به بازو در فتح نتوان شكست * گرت هست نيروى صد فيل مست
هامش
( 1 ) . شايد : پربها . ( 2 ) . [ در صص 204 و 205 ، عالم‌آراى نادرى هم مشابه اين داستان ، يعنى كشته شدن گرازان ماروچاق ، كه راه را بر عابرين بسته بوده‌اند ، به تيغ ملك لطفعلى خان كيانى آمده است ، كارى كه ابتدا به اسمعيل خان خزيمه پيشنهاد شده است و او از آن كار تن زده است . نادرشاه پس از به انجام رساندن امر گرازان ، به گواهى عالم‌آراى نادرى ، به ملك لطفعلى گفته است : « اين ارث از بيجن به شما رسيد . ( ج . م ) ] .