نخع را چو اقبال برگشته بود * تفنگ و دليرى نبخشيد سود
بكشتند از آن فرقه هشتاد مرد * كه هريك بدى شهره روز نبرد
ز ناسازى بخت ناسازگار * قضا را سپهدار جماقتدار
به عبّاسآباد بُد بىخبر * كه برخاست « 1 » اين فتنه و شور و شر
[ 120 الف ] بدانست كز سستى بخت بود * شجاعت نبخشد به تقدير سود
كسى دست چرخ فلك را نبست « 2 » * كه او دست بسيار كس را ببست
چو دانست كار نخع شد ز دست * كه ديدند در دشت كينه شكست
هامش
( 1 ) . م : خواست .
( 2 ) . م : ببست .