آمدن نادر قلى بيك به خدمت پادشاه كسرىتبار و قيام نمودن به خدمت خسرو كامكار
قضا را يكى روز شاه جوان * چو بنشست بر تخت خود شادمان
درآمد ز دربار سالار بار * چنين گفت اى نامور شهريار
[ 112 ب ] ستاده است بر در يكى نوجوان * تو گويى بود ژندهپيل دمان
همى راه جويد بر شهريار * چه فرمان دهد خسرو تاجدار
بفرمود تا برگشايند راه * بيارند او را به درگاه شاه
ز در چون درآمد يل سرفراز * به دستور خدّام بردش نماز
نگه كرد خسرو سراپاى او * به مردى و گردى و بالاى او
يكى نوجوان ديد با يال و شاخ * ميان تنگ و باريك و سينه فراخ
به « 1 » آن نامور ديده « 2 » خيره بماند * همى هرزمان نام يزدان بخواند
به او گفت خسرو نژادت ز كيست * چه مردى و برگو مراد تو چيست
به پاسخ چنين گفت نادر قلى * بود نام من در خفى و جلى
ز ايل قرخلو يكى نامدار * پدر باشدم مرد خنجرگذار
از آن آمدستم بر شهريار * كه باشم به درگاه تو بندهوار
هامش
( 1 ) . م : په .
( 2 ) . م : ديد .