به عزم نشابور بركش سپاه * ز گردان آن سرزمين كينهخواه
كه هستند آنجا سران بيات * كه دارند در كينه يكسر ثبات
به فرمان درآور سر سركشان * چو بشنيد سردار با عز و شأن
سپه را درم داد و دل زنده كرد * به لطف و كرم پيش او بنده كرد
روان شد سوى روضه شاه دين * ز بهر زيارت به صدق و يقين
جبين سود از عجز بر خاك در * چه خاكى كه به باشد از تاج سر
از آن آستان ملك پاسبان * همى خواست امداد و نصرت عيان
ز بعد زيارت برابرش نشست * تو گفتى كه آتش بر آتش نشست
ز شوقش بشد گرم رفتار اسب * به مانندهء برق و آذرگشسب
سپاهى به گردش ميان بسته تنگ * گشوده پى رزم و پيكار جنگ
نشابوريان چون خبر يافتند * ز هرسوى لشكر بياراستند
دليران به ميدان كشيدند صف * گرفتند شمشير و خنجر به كف
سپهدار زابل چو آمد ز راه * به نزديك او لشكرى رزمخواه
دليران مردافكن از هركنار * گرفته به كف تيغ زهر آبدار
[ 111 ب ] فكندند چندان سر از يكديگر * كه شد تودهها « 1 » روى صحرا ز سر
سپهدار زابل به تيغ و سنان * يكى حمله آورد با سركشان
بينداخت بر خاك بسيار مرد * عدو را شد از تيغ او روى زرد
گريزان برفتند سوى حصار * ز بيم دليران خنجرگذار
ببستند دروازهء شهر تنگ * نشستند بر برج از بهر جنگ
سپهبد بفرمود دور حصار * گرفتند گردانش از هركنار
به يك مه شب و روز پيكار بود * ز خون قلعه و دشت گلنار بود
سپهدار را شد دل از كينه تنگ * بپوشيد خفتان ميان بست تنگ
سپهبد بفرمود تا نردبان * نهادند در قلعهء و ريسمان
هامش
( 1 ) . م : تودها .