فكندند بر برج و بر كنگره * نشستند چون مه به برج بره
دهاده برآمد ز برج و حصار * چو ديدند مرد و زن آن ديار
به زنهار يكسر گشادند لب * كه بر ما ببخش اى يل كىنسب
سرافراز از راه جود و وقار * ببخشيد بر مردم آن ديار
سران پيش او مدحخوان آمدند * گشادهدل و شادمان آمدند
گرفتند بر نام او آفرين * كه بر توست زيبنده تاج و نگين
[ 112 الف ] سپهبد سران را بر خويش خواند * فراخور به جاى خود هريك نشاند
سران بيات و جلاير تمام * شدند از عنايات او شادكام
بسى گوهر و سيم و زر پيشكش * نمودند با ديبه و باركش
از آن شهر خرّم پس از چندگاه * سپهبد بيامد به درگاه شاه
شهنشه بر او آفرين گستريد * كه هستى تو هر بند بد را كليد
از اين فتح شد شاه فيروزگر * ز خورشيد تابان درخشندهتر
بزرگان ترك و بيات و عجم * ز اكراد و شهرى ز هر بيشوكم
نهادند سر بر درش سربهسر * به خدمتگذارى ببسته كمر
چنان تيغش از سركشان كينه خواست * كه شمشير در عهد او گشت راست
هرآنكس ز شمشير او سر كشيد * قضا گردنش را به خنجر بريد
هرآنكس كه بگسست پيمان او * سرافشان شد از تيغ برّان او
جهان كرد خرّم چو فصل بهار * به انصاف و عدل و دهش ، شهريار
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: صبورى
ص٢١٥