لشكر كشيدن نادر قلى بيك به ارض اقدس و آگاهى شهريار از آمدن او
يكى لشكرى همچو دريا و كوه * كز او آمدى دشت و صحرا ستوه
بياورد در ارض اقدس به كين * سيه كرد از مرد و مركب زمين
برآشفت شاهنشه پاكزاد * ز كردار آن دشمن خانهزاد
سپهدار را گفت فرخنده شاه * كه لشكر برآراى و شو كينهخواه
كه سروى ز باغ برادرش بود * گرانمايه چون جان و افسرش بود
چو فرمان عمّ آمد او را به گوش * سراپاى گرديد فولادپوش
بفرمود تا لشكرى نامدار * برفتند بر درگه شهريار
به يك ره ز درگه برآمد خروش * ز بانگ دليران فولادپوش
برآمد خروشيدن كرّناى * شهنشه به اسب اندر آورد پاى
ز دروازه لشكر چو بيرون كشيد * به نيزه رخ ماه در خون كشيد
[ 113 ب ] همى تاخت لشكر پس پشت شاه * شد از گرد ، گيتى چو زنگى سياه