ز من پند بشنو تو چون بخردى * سِزد گر نپويى به راه بدى
دل اندر سراى سپنجى مبند * كه آخر عزيزان كند مستمند
اگر عمر پنجه كنى يا هزار * بجز خاك گورت نباشد قرار
برو زيردستان ز خود شاد كن * از آن ، خانهء گورت آباد كن
كه هركس نبخشيد بر زيردست * خداى توانا ورا كرد پست
سرت سبز و خرّم تنت بىگزند * بسى شاد باشى ز بخت بلند
چو خدّام حضرت خبر يافتند * به سويش دل شاد بشتافتند
بر او آفرين هريكى گستريد * به پيشش نهادند قفل و كليد
[ 109 الف ] كه بر ما اميرى و هم مهترى * به عقل و به دانش ز ما برترى
بزرگى خدّام بر تو رواست * به غير از تو بر ديگرى نارواست
از آن پس به تكليف آموزگار * كلىدارى « 1 » روضه كرد اختيار
كلىدار شد خاكروب حرم * كه خاكش بود بهتر از تخت جم
به طاعات و خيرات در روز و شب * به توحيد يزدان گشاده دو لب
براين برنيامد بسى روزگار * كه پژمرده شد چون گل نوبهار
ز باغ كيان بود سروى روان * روان شد به اقليم دار الجنان
بشد خاك درگاه شاه رضا * كه خاكش بود بهتر از كيميا
خوشا حال آن مرد صاحبخرد * كه خاكى از آن بقعهء خوش بَرد
چو باد اجل سَروش از بن بكند * از او پنج گوهر بماند ارجمند
خردمند بينادل و هوشيار * به مردانگى هريك اسفنديار
سرافراز ايّام لطفعلى خان * فتحعلى سپهر بزرگى و شأن
سليمان كه از دانش و رأى و جود * سليمان ايّام و اقبال بود
محمّد كه نامش به هر انجمن * حسن بود هم خامسشان حسن
از ايشان به جا ماند در روزگار * بزرگى و جود و كرم يادگار
هامش
( 1 ) . كليددارى .