به شادى بيا سوى ايوان من * منت ميزبان و تو مهمان من
چو بشنيد ميرزا پيام صواب * بيامد به نزديك آن كامياب
سپهدار زابل بر او آفرين * بسى كرد و از دل برون كرد كين
خرامان ببردش سوى خان خويش * گرامى همى داشت چون جان خويش
سرافراز مردى گرامىوقار * بفرمود تا رفت در قندهار
چنين داد پيغام با حمزه بيك * كه بودهست اطوار « 1 » و رأى تو نيك
چه بودت كه كردى به ميرزا بدى * ز ناسازى رأى و نابخردى
كنون پند و اندرز من گوش كن * همه راه كژّى فراموش كن
حقوق نمك را نگهدار سخت * مشو زشتكردار و شوريدهبخت
چو آمد فرستاده در قندهار * زبان پر ز گفتار و دل هوشيار
به فرمان نوّاب گردوناساس * چنان ناسپاسى بشد حقشناس
نپيچيد از راه و فرمان او * كه نشكسته بد عهد و پيمان او
تنى چند از مهتران سپاه * فرستاد از كار بد عذرخواه
[ 85 ب ] چو در نزد ميرزا فراز آمدند * برش جملگى در نماز آمدند
همه سيستان آفرين گستريد * به آن ميهمانان از نو رسيد
پس از ميزبانى و اعزاز و ناز * در مكرمت كرد « 2 » بر جمله باز
غبارى كه در سينه از قبل بود * به احسان و لطف از دو جانب زدود
به تكليف آن مردم هوشيار * بشد ميرزا عازم قندهار
مرتب ملك ساخت اسباب راه * ز هرچيز اندر خور نيكخواه
ز مردان جنگى سه باره هزار * بفرمود در خدمت نامدار
برفتند از نامداران كى * تنى چند فرخنده و نيكپى
چو اقبال با ميرزا همعنان * شب و روز پويان شكارافكنان
چو شد ميرزا داخل آن ديار * بشد حمزه در خدمتش غمگسار
هامش
( 1 ) . م : اطور .
( 2 ) . م : كر .