و شاه طهماسب ايجاد نمود .
ازين گذشته ، بابر هندوستان را از چنگ سلطان ابراهيم لودى كه اصلا افغانى بود در - آورده بود . اما افغانان همچنان در انديشهء باز گرفتن هند بودند و دمى آسوده نمىنشستند و در شرق كشور هند بناى مداخله و تجاوز نهاده بودند . بهادر شاه پادشاه گجرات دم از دشمنى مىزد و درين ميان سرباز دلير و حادثهجوئى از قوم افغان نيز سر برآورد به نام شير شاه .
همايون هر چند توانست بهادر شاه را سركوبى كند ، ولى در جنگ با شير شاه كه درين فاصله بنگال را نيز ضميمهء قلمرو خويش ساخته بود توفيق نيافت و پس از پيروزيهاى نخستين من جمله فتح دژهاى چنار و پتنه ، سرانجام به علت فرا رسيدن فصل باران و بروز بيمارى در ميان سپاهيانش با شير شاه از در صلح درآمد و حاضر شد كه حكومت بهار و بنگال را به دو واگذارد .
اما هنوز شرايط صلح به امضاء طرفين نرسيده بود كه شير شاه به ناجوانمردى از پشت سرير لشكر همايون يورش برد . به طورى كه عدهء زيادى از سپاهيان خود را در رود گنگ انداختند و به هلاكت رسيدند و چيزى نمانده بود كه همايون نيز غرق شود . ولى اومشك باد كردهء سقايى را گرفته خود را بر روى آن انداخت و از رودخانه گذشت . يك بار ديگر نيز همايون با شير شاه در قنوج روبرو شد و خسته و شكسته از ميدان جنگ گريخت و چون برادرش كامران او را پناه نداد ، همراه چند نفر از خاصان خود ، من جمله بيرام بيك بهارلو سردار با وفاى دلير خود و پنجاه سوار ، خود را به خاك قزلباش رسانيد و در ميان استقبال گرم و صميمانه ملت و دولت ايران ، پس از سرگردانيها به بارگاه شهريار صفوى شاه طهماسب درآمد . « 1 »
نوشتهاند كه شيرشاه پس از تصرف دهلى و استقرار بر تخت سلطنت ، خواست همايون را در عرصهء سياست نيز شهمات كند و درين انديشه ، فرستادهاى به دربار شاه طهماسب گسيل داشت و از وى خواست تا براى تحكيم روابط ميان دو كشور ، همايون را به دو سپارد . شاه صفوى در قبال اين عمل جسارت آميز ، فرمان داد تا گوش و دماغ فرستاده را بريدند و شير شاه نيز متقابلا ايرانيان مقيم قلمرو خويش را به سختى آزرد و بر آن شد كه با كمك اوزبكان
هامش
( 1 ) - در خصوص آمدن همايون به ايران و پذيرايى شاه طهماسب از مهمان تاجدار خويش رجوع شود به مقالهء نگارنده در مجلهء يادگار سال 2 شمارهء 2 تحت عنوان « يادى از عظمت ايران » .