سردارانش سركوب مىشد و البته گاه دشمن پيروز ميدان بود .
عثمانىها بر ديار بكر و ارزنجان مسلّط شدند ، بابر شهرهاى بلخ و قندهار را تسخير كرد و عبيد اللّه خان ازبك به خراسان يورش برد و آشوبهاى ديگر كه در شيراز و مازندران و رشت و شروان و گرجستان رخ داد . امّا شاه پاى در ميدان نگذاشت 7 . ضعف شاه ايران تا بدان حد شده بود كه حتّى سلطان سليم به نامههاى او پاسخ نمىداد و سفيرانش زندانى مىشدند و از شدّت درماندگى به شيخ شاه ، دشمن خوار و ضعيف شدهء خود ، دست نياز مىگشود 8 . سام ميرزا صفوى 9 دربارهء احوال پدرش در دههء پايانى عمرش چنين گفته است كه « اوقات شريف را به عيش و حضور گذرانيدند » .
شاه اسماعيل ، سرانجام پس از 23 سال پادشاهى ، كه 13 سال آن به اقتدار سپرى شد ، در روز دوشنبه 19 رجب سال 930 در سنّ 38 سالگى در صائن كدوكى سراب درگذشت 10 .
قاسمى در سرودهء خود با عنوان « رحلت فرمودن صاحبقران از دار القرار به بزمگاه جاودان » با ذكر مضامينى در وصف خزان ، كه براعت استهلال دلپذيرى است ، مرگ شاه را به زيبايى غمانگيزى سروده است . او آورده است كه شاه به قصد شكار به كوه صولان ( ؟ ) رفت و از آنجا به سراب وارد شد . در اين شهر چندى به شادخوارى نشست امّا پس از گذشت چند روز دچار تب شد و بر اثر آن درگذشت . دربارهء بيمارى شاه نظرات متعدّدى در متون ثبت شده است . صاحب جهانگشاى خاقان 11 گفته است كه « به زحمت تب گرفتار شدند » و همانند قاسمى از نوع بيمارى و تب خبر نداده است 12 .
ذكر ابياتى از قاسمى در مرگ شاه اسماعيل :
خزان چون درآمد به تاراج باغ * ز باد خزان مُرد گل را چراغ
بنفشه قد خويش درهم كشيد * ز سرما به رخ نيل ماتم كشيد
ز گلهاى نارى كه شد سرنگون * چمن سربهسر گشته گرداب خون
شكوفه فتاد از نهال مراد * شدش خرمن زندگانى به باد
به طرف چمن غنچه آزاده شد * ز باد خزان رفت و در پرده شد . . .
هواى شكارش ز دل برده هوش * برآورد از وحش صحرا خروش
به دولت چو باز آمد از صيدگاه * شدش كوه صولان ( ؟ ) مقرّ سپاه
وز آنجا درآمد به مرز سراب * ظفر پيشرو دولتش در ركاب