تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
زيباى جلال و كمال او ، اگر او را از راه بصيرت نظرى ژرف بودى و از احوال گذشتگان اعتبار گرفتى و بسبب استيلاء قوت غضبى و رعايت طبيعت بر حركتى بدان هولناكى ارتكاب نكردى و از غيرت روان مادر و پدر بر حذر بودى و بر برادر و ديگران ابقاء پادشاهانه فرمودى روز دولتش تيره نگشتى و مردم را از وى نفرت حاصل نيامدى و حال روزگارش چون زلف دلبران و طرهء خوبان پريشان و شكسته نشدى و لكن
قد ينزع الله من قوم عقولهم * حتى يتم الذي يقضى على الراس
نعم پادشاه خاتون نصرت ملك و على ملك را از اعضاء دولت و انياب حضرت سلطان جلال الدين كه محبوس و مأسور بودند اطلاق فرموده باعراز و نوازش اختصاص داد و نصرة الدين يولكشاه را كه خواهرزاده‌اش بود چند گاهى مدبر ملك و پيشكار درگاه و كارساز ديوان و بارگاه ساخت و خواجه يمين الملك ظهير الدين كه ناب اشد دولت و قرم مقدم اعيان ديوان بود مستوفى و صاحب رأى و مشير گشت و خواجهء فرخنده ديدار و دستور ستوده آثار و مدبر همايون راى و تدبير و صاحب مبارك رويت و نقرير ، كارساز عديم المثل و النظير ، الوزير ابن الوزير فخر الملك نظام الدين محمود الأسم و الرسم وزير على الأطلاق شد و اشراف ديوان بظهير الملك فخر الدين خواجه كه ذكر او تقديم يافت مفوض آمد و ديوان نظر بر ضياء الملك خواجه نصير الدين يوسف پسر خواجه ظافر الدين وزير حواله افتاد و هر چند از نصاب هر دو قسم وزارت و صدارت كه انشاء و استيفاست با نصاب و پر مايه بود فاما لختى ثقيل و گرانسايه مىنمود و اگر چه عامل دوربين صاحب تجربت جهان ديده حلو و مر روزگار چشيده گرم و سرد ايام كشيده غورنگر ژرف انديش بود لكن از مساعدت جد و معاضدت بخت كما ينبغى بهره نيافت و صلاح و فساد بلاد و عباد اين طرف و قصد و عنايت اذناب و نواصى و ادانى و افاصى براى و رضا و سخط مهملك نام كه نديمهء بطانه و مشيرهء يگانه بود منوط شد و فخر الملك نظام الدين محمود وزير روزى به خدمت پادشاه خاتون عرضه داشت كه چگونه شايد كه رخسار جمال ديوان و بارگاه تو از مشاطگى قلم معنى نگار و بنان گهربار پسر عمدة الملك منتجب الدين كه امروز در بستانسراى فصاحت سخن‌سرائى بىحشوست ، نهالى بثمار هنر بارور كه از مشرب عذب فضايل و صدارت بر چمن مفاخر بلاغتش نما و نشوست ، عاطل ماند . عرضه داشت آن خواجهء بىهمال در آن حضرت جمال مؤثر آمد و مرا در عنفوان شباب و ريعان عمر بطلبيد و بديد و از نصاب هنرم بپرسيد و برگزيد و بپسنديد و ديوان رسائل و انشاء ببنده حواله فرمود و آن خواجهء بزرگ كه بر موايد كرم ربانى با اوليا و صديقان شريك باد و از سراى عقاب و ثواب دور و نزديك در تقويت و تربيتم بكوشيد . فاما چون اين تفويض در ذنابهء دولت بود و شب بسحر رسيده حاصلى و طايلى گرامند و فايده و عايدهء تمام نديدم و بعد از