و متشكى بودند چون بحدود كرمان رسيدند بقريهء رفسنجان سيبكشاه [ كذا ] برادر يولكشاه و حسنشاه با جملهء اقارب استقبال كردند ، بعد از معانقه و ملامسه و مصافحه باتفاق بگوشهء خلوت ساختند و درد دل و شكايت روزگار باز مىگفتند - محمود شاه نفسهاى حزين از جگر غمين بر مىكشيد و بر برادران و حواشى ايراد مىكرد كه پدران ما اين ولايت بشمشير تيز و زحمت و ستيز گرفتهاند و اكنون قاضى فخر الدين به يارى آمد و ما را به كلى چون تقويم از كار انداخت و از جاه و مرتبه مهمل و معطل كرده و ايالت و قبض و بسط و حل و عقد كرمان بر خود ، وقف و حكومت جملهء ولايت كرمان با قبضهء قدرت و تصرف او دادند و بعد از اختلال حال ما حاكم و قهرمان مطلق شدند و ما شهزادگان چون آلت عنين آمد شدى بىفايده مىكنيم تا عاقبت به قصد قاضى همه متفق اللفظ شدند . نيكباى شحنه پسر الجونويان و تيمور بوقا امير لشكر مغول و سواد ايلچيان و محصلان در حال بيك بار استقبال قاضى كردند و او را با اعزاز و اكرام هر چه تمامتر در ميان كله و آذين نيكو به شهر در آوردند . محمود شاه ببهانهء خانه از ايشان تخلف نمود ، از زمرهء تركمانان سوارى چند با سلاح و سلب تمام استقبال محمود شاه كردند و چون او را نيافتند از خراسانيان كه خدم و حشم قاضى بودند تفتيش حال محمود شاه مىكردند ، گفتند او زن ما شده است بر آنكه آزرده و دلخسته شدند ( كذا ؟ ) . قاضى چون به شهر رسيد از مقاسات مراحل و مقامات منازل فرسوده و بيابانهاى مهلك پيموده آسوده و از آن روى كه بطراز علوم مطرز بود و بشكوه جاه و حكومت مبرز از بالاى آلاى كبريا و نخوت دم مىزد و خصمان و معاندان دندان غيرت و حسرت بر هم مىخاييدنده نيكباى شحنه طويى كرده بود و همهء بزرگان كرمان را حاضر كرده بعد از هشت روز از ورود قاضى ، و محمود شاه در اثناى مستى ، از سر تهور درشتى مىنمود او را گفت قيد و حبس تو مستلزم انطفاء نوائر فتن است . محمود شاه بترسيد و گفت
سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص١٣٢