رباعية
تا خال عدس شكل شبيخون آورد * غلطان چو نخود ز چشم من خون آورد
سوداى دو چشم ماشگون تو مرا * از پوست برنجوار بيرون آورد
و خود افعال و اقوال ايشان به چشم و گوش خود ديده و شنيده در تاريخ بدايع الازمان فى وقايع كرمان كه بتاريخ افضل شهرت يافته ذكر كرده ، چون بر قول او اعتماد است ، اكثر احوال اولاد قاورد شاه از تاريخ او استخراج شده در قلم ميآيد :
ملك ارسلان
ملك ارسلان پادشاهى بود صاحب جمال و خوبروى و لطيف طبع و عادل و جوانمرد . تا هشيار بود و قور و شرمناك ، امّا به شرب شراب مشغوف و بر ملازمت لهو و منادمت حريص ، چون بخار شراب دماغ او را گرم ميكرد ملك همهء جهان بر دل او سرد ميشد و التفات بموجودات نمينمود و غم مصالح ملك را از دل يكسو مينهاد و او را طاقت استماع نصيحت نميماند ، و بعد از دو پياله افسر تكبر از سر بنهادى و از كرسى تجبرّ فرود آمدى و هركرا ديدى به شكر آب بوسه دهانش شيرين كردى !
افضل گويد كه : « ما در خدمت او بوديم ، وقتى كه او را كلمهاى خوش آمدى يا شعرى بشنيدى ، پيش از عطا ، رخسار ما را قبلهء [ قبلهء ] « 1 » خويش ساختى و ما آن را منصبى بلند و قربى تمام مىپنداشتيم . يك شب ، سياهى كه سقّاى سرا بود ، مشكى شراب در مجلس خانه آورد ، با وى همان لطف فرمود و چند نوبت طوطى لب را به زيارت زاغ روى آن سياه فرستاد تا بدانستيم كه آن از فضول سكر است نه از افضال با اهل فضل ! »
اما هواء او در دل رعايا و لشكرى چنان متمكن بود و خاص و عام در محبت او چنان غالى كه نقش نام او بر اندام خويش مينگاشتند « 2 » و خدمت و دعاء او چون
هامش
( 1 ) - قبله : بوسه
( 2 ) - شايد مقصود اين باشد كه خالكوبى ميكردند ؟ !