3 - خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ششم قم رجب 1305
چرتى و ميرزا عبد الله براى تحويل حمل سال سيچقانئيل كه در ششم ماه رجب اتفاق افتاد ، رفته بودند شهر قم ، كه تحويل حمل را آنجا بكنند . وقتى كه آمدند از درياچهء قم و مرغهاش خيلى تعريف كردند ، ميل كرديم كه ما هم چند روزى برويم علىآباد و درياچه را تماشا كنيم .
به امين السلطان خبر كرديم در پنج روز سيورسات حاضر كرده و به دستپاچگى ، چون وقت نداشتيم براى اينكه ايلچى انگليس مىآيد ، بايد زود برگرديم تا او نيامده است ، برويم و برگرديم ، يكى هم دير مىشد ، هوا گرم مىشد .
چون به تعجيل سيورسات حاضر كرده بودند و كم بود ، با جمعيت خيلى مختصر از حرمخانه و نوكر و غيره ، با اردوى كوچكى عازم شديم كه برويم علىآباد .
[ روز دوشنبه نوزدهم رجب 1305 برابر با چهاردهم فروردين 1267 ه . ش ]
روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب كه چهاردهم عيد نوروز است صبح به عزم علىآباد در عمارت اندرون تهران از خواب برخاستيم ، رخت پوشيديم ، بعضى زنها كه نمىآمدند گله زياد و اخم زياد مىكردند . بعد رفتيم بيرون ، دندانم كه پر كرده بودم ديشب درآمده بود ، دندانساز را حاضر كرده بودند ، رفتيم اطاق برليان ، پسر ميرزا ابو الحسن نقاش مدتى است يك پرده درست كرده است ، شكل اطاق برليان را مىكشد . ديدم نشسته است ؛ پرده را درست مىكند . يك سرايدار هم داريم كه سرايدار همين اطاق است ، جوانكى است ، خيلى هم مشدى 14 است ، ديدم ايستاده است بالاى سر نقاش ، بعد رفتيم ، پرده را تماشا كردم ، ديدم خيلى خوب كشيده است ، تا گفتم بارك الله خوب كشيدى ، ديدم هاى هاى بنا كرد به گريه كردن . هرچه پرسيد [ م ] پسر چرا گريه مىكنى ؟ چت است ، بنشين كارت را بكن ، ديدم اشك مىريزد ، مثل باران و دور من مىگردد . به زور دستش را گرفتم ، نشاندم ، ديدم گريه مىكند و كار مىكند ، نمىتواند از گريه ، شكل بكشد ، گفتم