كه تقريبا سه زرع از اين مكان بلندتر بود به توسط پلّكان كه چون درجات ارادت معشوقان بود معراج منش گذشتيم . حياط باغى با حوض آب بزرگ و نهر جارى چون
جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ
« 1 » از نظر گذشت كه برتر از بهشت و قصور ، بلكه رشك ديدهء حور بود . بعد به عمارت ديگر رسيديم كه قصور جنّت را آن صفا و ضياء نبود از آنجا گذشته به حياط باغ ديگر - كه از رضوان اللّه اكبر برتر و بهتر بود - رسيديم .
نهر آبى چون چشمهء كوثر و حوض آبى چون چشمهء خاور در نظر آمد .
از آنجا گذشته به ايوانى رسيده كه كسرى در قوّهء واهمهء خود چون او نديده بود و طاق سپهر نيلگون در خجلتش سر به حضيض خاك دركشيده بود .
پيرمردى از خدمه چون خضر خجسته در آن مكان نشسته ، سلامش نموديم ، دعاى خيرى خواستيم . از جاى برخاست و به پذيرايى ما قامتى بياراست . درب گشود و به آن بقعهء مبارك دلالتمان فرمود . داخل شديم كه كام مقصود حاصل نمايم . اگرچه در صورت ، چون قلب من تاريك ولى در معنى از اشعهء انوار محبوب روشن بود .
رفقا به من گفتند : اى شيفتهء شيدا جاى پاى نگار رعنايت به روى سنگى منقوش و چون حجر الاسود در ديوار منصوب است ، بايد به روشنايى كبريت آن را بيابيم .
پس هريك كبريت روشن نمودند ، به جستجو مشغول شدند .
من به نور عشق و روشنايى محبّت در آن كعبهء سعادت ، آن حجر الاسود با بركت را زيارت نمودم . جاى دو پاى مبارك را ديده ، آيهء مباركهء تبارك را قرائت كردم . بدوا لبم - كه به پابوس دوست مأنوس بود - به آن موضع نهادم و سرشك از ديده باريدم . طبعم به معاونتم اين رباعى را اظهار داشت :
تا عكس رخت فتاد در روز قدم * سرگشته دويديم به صحراى عدم
سر در كف و جان در طبق و گوش به امر * فرمان برود تا بنهم جاى قدم
اگرچه معروف آن است كه آن سنگ جاى پاى سلطان سرير ارتضاء على بن موسى الرّضا - عليه السلام - است ولى چون مرا در اين مسأله بيّنه و برهانى نبود ، تأمّل كردم و
هامش
( 1 ) . « بوستانهايى است كه در فرودست آن جويباران جارى است » بقره 2 / 25 .