يكى از رؤساى مارد را با خود همراه نمود . در ميان آن رئيس و ساير سران قبيله جدايى و مخالفت انداخت . خلاف و اختلاف رؤسا و نقار آنها با يكديگر سبب شد كه با پادشاه ايران صلح نمودند .
و بعد در زمان شاپور اوّل - پادشاه ساسانى - كه با روم جنگ داشت با رئيس طايفهء مازد - كه باليروس بود - عقد مصالحهء صلح استوار نمود . چندين هزار قشون مازد به سركردگى باليروس به عنوان مزدورى و چريك ، در اردوى شاهپور بودند .
و همچنين به سلاطين ديگر اطاعت نمىنمودند و هر دولت كه مىخواست از آنها قشون به مزدورى مىگرفت و گاهى هم اتفاق مىاوفتاد كه دو دولت باهم منازعه داشتند و هر دو از اين طايفه قشون به مزدورى مىگرفتند و اين طايفه در دو اردو باهم منازعه مىنمودند .
الغرض اين طايفهء مازدها طايفهء بزرگ وحشى و جنگى بودند . در قرن هفتم مسيحى يك شعبه از مازدها از مازندران به طرف كوه لبنان و حوالى شامات مهاجرت نمودند و آن كوهستان را به قهر و غلبه تصرف نمودند و مقدارى از راهزنان و متمرّدين از شهرهاى شام و حوالى آن به آنها پيوستند .
زمانى نگذشت ، جمعيت آنها به چندين هزار رسيد و آن زمان بود كه معاويه بن ابى سفيان در دمشق خود را خليفهء اسلام مىخواند .
چون معاويه شنيد كه شعبهاى از قوم مازدها در جبل لبنان آمدهاند و در قلّههاى مرتفع آن كوه ساكن شدهاند ، زايد الوصف متغيّر و مشوّش شد زيرا كه مىدانست حركت آنها از براى شرارت ، و دفع آنها از براى او ممكن نيست .
زيرا كه محققا مىدانست مازدها به اختيار خود در آن سرزمين نيامدهاند ، بلكه امپراطور قسطنطين از براى فشار معاويه ، به اين حركت ، آنها را محرك شده تا معاويه را گرفتار مشكلات و گرفتار كارهاى صعب نمايد و مازدها هم آن تحريك را از براى خود فوز عظيم مىدانستند .
گاهى در خاك مسلمانان و گاهى در خاك ارامنه به سرقت و چپاول مشغول بودند ، تا
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٣٦٣