و نيم از روز گذشته از حرم بيرون آمدم . آن شخص تاجر محترم و آن شخص قفقازى كه نام هر دو معلوم و به مصلحتى مذكور نمىدارم ، ملاقات شد . سلام نمودم ، هر دو در كمال بشاشت و خوشرويى جواب گفتند و اظهار نمودند : « زياده از يك ساعت است كه منتظر شما هستيم ، بفرماييد برويم به سوى منزل . » هرچه معذرت خواستم ، نپذيرفتند .
گفتم : « همهجا خانهء عشق است چه مسجد چه كنشت ، خوب است حقير را سرافراز بفرماييد و در بنده منزل تشريف بياوريد . » قبول نكردند و هركس ميل داشت كه در منزل او برويم . چون گفتگو به طول انجاميد ، لابد ، بنا را به قرعه گذاردند . قرعه به نام قفقازى درآمد .
هر سه به طرف خانهء او روانه شديم و در محلّهء سراب رسيديم و در منزل ايشان ورود نموده ، به دور يكديگر نشستيم و به صحبت مشغول شديم .
آن شخص تاجر محترم فرمودند : « اگر صلاح بدانيد ، بفرستيم رفيق خراسانى روز قبل را بياوريم » ، قفقازى سكوت نمود و در باطن از اخلاق خراسانى راضى نبود .
من گفتم : « اگرچه مشرب او با مشرب ما بسيار نقيض است ، و ليكن چون صاحبان اخلاق سليمه ، بايد به سخنان ناگوار و تلخى گفتار ، تن در دهند ، شايد اخلاق ديگران را هم مهذّب نمايند ، لهذا ضرر ندارد . اگر بيايد شايد نور موعظت و نصيحت در دلش تابش نمايد . »
قفقازى قبول نمود ، فرستادند عقب خراسانى ، او را حاضر نمودند . ما هم ورودش را تهنيت گفتيم و به صحبت مشغول شديم .
[ سخنان تاجر ميزبان ]
قفقازى ، صحبت يوم قبل را در ميان آورد و از دولت و ملّت قدرى سخن گفت و شخص تاجر محترم هم از روى ادب ، به خراسانى اظهار كرد كه : « يوم قبل ، شما از سخنان ما دلتنگ شديد و ما را غرض از صحبت ، جز موعظت و نصيحت نبود . ما مسلمانان بايد در تحت كلمهء واحده بوده باشيم . نه در گفتار مغايرت ، و نه در رفتار