من ملاحظه نمودم [ كه به ] خراسانى با آن كلّهء خشك كه مشك را پشك مىداند و عزازيل « 1 » را جبرائيل مىشمارد چه [ مى ] توان گفت ؟ و قفقازى هم از فرط غيرت در حيرت كه اين مخالفت را به چه مقاولت اثبات نمايد . در آن صورت دانستم كه گفتارم بى اثر و بيانم بلاثمر خواهد ماند . ناچار ، استدعا نمودم كه خوب است هر دو ترك سخن نماييد و مطلب ديگر مذاكره فرماييد زيرا كه امروز را ما براى استراحت ، در اين مكان آمدهايم نه از جهت مقاتلت .
حال كه از سخنان شما بوى مخاصمت مىرود ، البته ترك آن به مسالمت بهتر خواهد بود . صاحبخانه هم به جهت رفع مشاجره ، تصديقم مىكرد ولى قفقازى متحير و دلتنگ بود .
خراسانى هم نسبت به ملّت ، اسائهء ادب مىنمود كه اين مردم به واسطهء كفر و زندقهء باطنى خود تقليد كفار نمودند و امر مطاعهء اولو الامر خود را كه پادشاه اسلام است ، متروك داشتند و ذات مقدس اعليحضرت شهريار را در غضب انداختند و خانهاى را كه بنيان و جدران آن را به كفر بنا نموده بودند و نامش را مجلس شوراى ملّى گذارده بودند به ضرب گلوله توپ ويران كردند .
الحمد اللّه آن فاسقين و كافرين كه بانى اين فساد و مروّج اين عقيده بودند همه را معدوم داشتند و اين فرقهء ظالّه بابيه را كشتند و مسلمانان را آسوده نمودند . يقين است كه چون نيّت مقدسهء شاهنشاه اسلام ، معطوف به اين خير بزرگ گرديده است ، البته به فوز عظيم نايل خواهد شد و سلطنتش پايدار خواهد ماند .
هنوز كلام خراسانى تمام نشده بود كه حال من و آن قفقازى ديگرگون و كوكب صبر هر دو سرنگون گرديد . يك عصاى ذلقى در جلو آن قفقازى بود . من ملاحظه نمودم به پريشانى حال او ، احتمال دادم شايد به واسطهء كمصبرى و كمظرفيتى به همان ذلق در جوف عصا ، اين خراسانى را بكشد .
بدوا به بهانهء نشستن و تكيهگاه خود دست برده عصا را برداشتم و به آن عصا تكيه
هامش
( 1 ) . عزازيل : شيطان .