[ شركت در ميهمانى يكى از تجّار ]
يكى از تجار مرا دعوت كرده بود به خانهء خودش ، برحسب دعوت به خانهء آن تاجر رفتم ، ورودم را تهنيت گفتند ، من هم نشستم . صاحبخانه غير از من دو نفر ديگر ميهمان داشت : يك نفر قفقازى بود و ديگرى خراسانى . صاحبخانه از من گله نمود كه شما چرا دير آمديد ؟
من تاكنون منتظر شما بودم و گماشتهء خود را در عقب شما فرستاده بودم . ميل داشتم امروز قدرى با هم نشسته باشيم و قدرى صحبت نماييم .
خراسانى گفت : « امروز ما و شما جناب آقا همگى بيكار هستيم تا غروب وقت بسيار و صحبت هم بيشمار مىتوان كرد . »
من تأدّب نمودم . گفتم : « من خود را قابل صحبت اخيار نمىدانم ، آن مقدار كه باعث كسالت خاطر آن وجودهاى محترم نباشد در استماع فرمايشات شما حاضرم » .
چون قريب به ظهر بود ، سفره گستردند ، نهار حاضر نمودند . چلوكباب صحيحى در خانه طبخ نموده بودند . بعد از صرف غذا به دور يكديگر نشسته مشغول صحبت شدند و از هر طرف سخن راندند . قفقازى شرحى از حكايت شورش بادكوبه حكايت كرد كه در چهار سال قبل مسلمانان آن سامان چه مقدار در زحمت بودند و چه جانفشانىها كردند . مسلمانان چه شيعه و چه سنّى و چه ارامنه و مقدارى از خود روسها مقصودى جز حرّيت و آزادى نداشتند و غير از مشروطه چيزى نمىخواستند .
مسلمانان چون خود را در شكنجهء روس ديدند و در فشار استبداد ، بىاندازه بار ظلم كشيدند به جان آمده ، شورش كردند و به جان يكديگر اوفتادند و دولت ، نظر به خباثت فطرى ، چه مقدارها خسارت جانى و مالى به اين بيچارهها وارد آورد . بعد شرحى از تعدّيات روسها حكايت نمود به قسمى كه ما را پريشان نمود .
خراسانى تعجب مىكرد و مىگفت : « عجب ! مردم ديوانه بودند كه اين قسم به جان يكديگر اوفتاده بودند ؟ مىخواستند با دولت سلوك و سازش نمايند و آنچه حقوق ديوانى به قانون مملكتى از آنها مىخواهند ، بدهند تا دولت با آنها به مسالمت رفتار