يقين بر فوت مرحوم حاجى نمودند .
در آن حال من رفقا را وداع نموده ، برخاستم ، نماز خوانده ، نيم ساعت به غروب مانده به حرم مشرّف شدم . دو ساعت از شب گذشته ، از حرم بيرون آمده دو نفر از دوستان در ايوان مطهر منتظر من بودند ، ايشان را ملاقات كرده در گوشهاى نشستيم ؛ صحبت از فوت مرحوم حاجى شد كه همهء مردم خراسان فهميدند كه جناب حاجى مرحوم شده ، گفتم : « پس چرا در مجلس فاتحهء او حاضر نشدند ؟ »
گفتند : « اهالى خراسان به اين گونه امور چندان اقداماتى ندارند و چون مقلّد مرحوم حاجى نبودند معرفتى هم در حق حاجى نداشتند . »
گفتم : « ما از نشر بعضى اخبار مقصودمان آن بود ، شايد هيجانى در مردم به هم برسد و از براى استرداد حقوق خود اقدامى نمايند . با اين همه تحريص و ترغيب مردم ، اثرى مترتّب نشد . گويا خداوند در وجود اينها حس ، خلق نفرموده و به هيچ قسم نفع و ضرر خود را ملتفت نيستند و خير و صلاح خود را نمىفهمند . خوب است فردا مردم را تحريص و ترغيب كنيم دكاكين را بسته ، عموما تعطيل نمايند و در مجالس فاتحه حاضر شوند . لا محاله شعار اسلام را از دست نداده باشند و ما مشروطهخواهان در نزد مستبدين خجالتزده نباشيم . زيرا كه آنها ما را ملامت خواهند نمود و خواهند گفت رئيس مشروطهخواهان وفات كرد ، اينها اعتنايى نكردند . »
آن دو نفر تصديق نمودند و گفتند : « گمان نمىكنيم كه اهل بازار بدون اجازهء حكومت تعطيل عمومى نمايند و به اين حرفها دكاكين خود را ببندند . خوب است برويم از حكومت خواهش كنيم كه او امر نمايد ، مردم دكاكين خود را ببندند . »
گفتم : « اين مسأله اظهارش از طرف ما به حكومت صحيح نيست ، خوب است شما چند نفر از طلبه [ ها ] را برداريد و فردا برويد خانهء آقازادهء جناب آقا خوند ملا محمد كاظم ، از ايشان بخواهيد كه چيزى به حكومت بنويسند كه حكومت در اين باب اقدام نمايد . »
آن دو نفر اين رأى را پسنديدند ، بعد برخاسته ، هر كدام به طرف منزل خود رفتيم .
من هم به سوى خانه آمدم ؛ مشغول نوشتن اين اوراق بودم ، يكى از آن دو نفر بر من
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٣٣٥