نمودم . روزى او را در خانهء خود دعوت نمودم . پرسيدم ، شما در كجاى اروپ تحصيل كردهايد ؟
گفت : « من از خاك ايران ، بيرون نرفتهام » سؤال نمودم : « در چند سال ، اين علم شريف را تحصيل نمودهايد ؟ »
گفت : « من چندى در اصفهان به مقدمات پرداختم . دو سالى هم درس طب خواندم .
يك سال هم در نزد طبيبى ، نسخهنويسى مىكردم و قدرى هم از تجربيات حاصل نمودم . حال به طبابت مشغولم . » بر تعجّبم افزوده گشت .
گفتم : « چگونه مىشود اين سه نفر دكتر كه سالها در پاريس و لندن ، تحصيل كردهاند بر مرض من افزودند و شما با اين كم علمى به زودى مرا معالجه نموديد ؟ »
گفت : « جهت آن است آنها طريقهء معالجات و استعمال دواجات ، آنچه تحصيل كردهاند ، همه مقتضيات ولايات خودشان هست و آن ادويه از براى اشخاص مريضى خوب است كه در همان آب و خاك پرورش يافته باشند و در همانجا ساكن بوده باشند نه از براى كسانى كه در طهران تربيت شده و در اين خاك متوقف هستند .
ما مردم ايران چون پرورشيافتگان اين آب و خاك هستيم . دواهاى ما هم بايد از اين آب و خاك پرورش يافته باشد .
حكماى يونان و اطبّاى قديم ايران همچه نبود كه امراض ما را نشناخته باشند و خواص ادويه را نفهميده باشند و پى به اثر گياه صحرا نبرده باشند .
آن دستور معالجه كه از براى ماها نوشتند از براى آن بود ، مزاجى كه به آب و خاك مملكتى پرورش يافته ، دواى آن هم بايد از آن آب و خاك بوده باشد و من به مقتضاى طبيعت خودمان شما را معالجه نمودم و آن گردى كه به شما دادم وجودش لا يضرّ و لا ينفع « 1 » بود .
ولى چون افكار شما متوجهء معالجهء فرنگيان بود من ديدم ، اگر دواى فرنگى نباشد ، خيال شما را زحمت خواهد داد ، لهذا آن گرد را از براى اصلاح خيالات شما دادم ، بعد
هامش
( 1 ) . يعنى : « نه ضرر مىزند و نه سود مىبخشد . »