بعد از اينكه هرچه در ما هست ، همه فرنگى است و از عادات اسلاميت و روش قوميّت خود هيچ باقى نيست و هرچه هست ، شعبده و نيرنگ دشمنان است ، ما را حال به از اين و احوال بهتر از اين نخواهد بود .
البته هر قومى كه وظايف قوميت خود از دست دادند و آداب ملّيت خود را به اجانب واگذاردند و قوانين شريعت خود را از دست دادند به زودى از آن قوميّت اسمى و از آن شريعت رسمى نخواهد بود .
چنانچه الجزاير و اسپانيول و مراكش و مصر و سودان و و و ، همه از بلاد معظم اسلاميان بود ، به سبب همين نفوذ عيسويان ، چنانچه فرموديد مذهبشان مذهب عيسويان و قوانينشان قوانين فرنگيان گرديد .
حال به اسم آزادى ، به قيد رقيّت اروپاييان اسير و به نام حريّت ، ناموس مليت خود را از دست دادهاند و شرف قوميت خود را نگاه نداشتند .
معروف است : آن مرغ ، روش كبك درى ، و خراميدن طاووس را خواست بياموزد ، راه رفتن خود را هم فراموش نمود .
به خاطر دارم ، زمانى به مرضى مبتلا شدم و محتاج طبيب گرديدم ، دوستانم مرا به دكترى از اروپاييان دلالت نمودند . مدّتى به دستور او معالجه نمودم ، مرض حمله ، بر مرضم افزود ، به دكتر ديگر مراجعه نمودم ، از بسيارى استعمال جوهريات ، تب لازم هم علاوه گرديد ، از كثرت طول مرض و بسيارى درد ، از خود مأيوس شدم .
دوست ديگرى روزى به عيادتم آمد ؛ از سوء معالجهء آنها ملامت نمود .
گفت : « اگر اجازه دهى ، طبيبى در همسايگى من هست ، او را از براى معالجه حاضر نمايم . »
چون من از خود مأيوس و به مرگ مأنوس بودم . راضى شدم ، طبيب را حاضر نمود .
نسخهء مختصرى از گل بنفشه و عنّاب و سپستان از برايم نوشت و قرصى از برايم ترتيب داد و گردى هم ، از دواهاى فرنگى به مقدار كمى مقرّر داشت ،
هفتهاى نگذشت به كلّى مرض زايل و حالم خوب شد ، از حسن معالجهء او تعجب
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 303
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٣٠٣