گفتم : « اى برادر ! اگر ما را عقيدهء مذهبى ، ثابت بود اينقدر دچار مشكلات در معاملات نمىشديم و هركدام به حقوق خود قناعت مىنموديم . اين مغايرت حساب و سؤال و جواب به واسطهء آن است كه از قوانين مقدّسهء شريعتى بىخبريم و به حقيقت آن پىنبردهايم » .
بعد رو به يهودى كردم كه اصل ادّعاى شما چقدر است ؟ گفت : « همان سه هزار و هفت صد منات كه در به دو امر عرض كردم . »
از خراسانى سؤال نمودم ، گفت : « حقيقت آن است كه من دو هزار و پانصد منات به موجب سندى كه از من دارد مديون او هستم و ديگر به او بدهى ندارم . »
عاقبت بعد از گفتگوى بسيار معلوم شد كه هزار و دويست منات هم حق بوده ، به هر زبانى بود [ آن ] را هم به هشتصد و پنجاه منات صلح كرديم .
خراسانى سندى به خط و مهر من نوشت به آن يهودى داد و برخاستند و رفتند .
روز ديگر يهودى را ديدم . گفت : « روز قبل از حجت شما بسيار محظوظ شدم و گفتهء شما را باور كردم . يك چيز مرا از قبول كردن اسلام مانع است و آن اين است ، اين مردمى كه در سابق يهود و يا نصارا بودند و بعد به شرف اسلام مشرّف مىشوند ديگر نه به مذهب خود معتقدند و نه به مذهب اسلام .
اين مرد كه مىگويد من مسلمان هستم چرا ذبيحهء ما را مىخورد و با يهود با رطوبت ملاقات مىنمايد و در مسجد مسلمانان حاضر مىشود . و با آنها همان قسم رفتار مىكند كه با يهود رفتار مىكرده ؟ »
گفتم : « سبب آن است كه اينها از مذهب خود خارج شدهاند و هنوز در مذهب ديگر وارد نشدهاند و به لا مذهبى باقى هستند و الّا چگونه مىشود كسى به مذهبى معتقد بوده باشد و وظايف شريعتى خود را به جاى نياورد ؟ »
يهودى تصديق كرد و گفت : « من بليت گارى از براى عشقآباد گرفتهام و فردا صبح عازم روسيه هستم . دو ماه ديگر مراجعت مىنمايم . اميد است كه به فيض صحبت شما نايل گردم . » بعد يكديگر را وداع نموده از هم جدا شديم و من بسيار تأسف داشتم و با
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 244
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص٢٤٤