فلوسى وقر ننهادند ، و افلاطون را مجنون شمردند ، و سخن احدى را قبول ننمودند :
كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ
« 1 » .
غرض آنكه آن بىرحمان ، فرزندان بيمار را اغوا نموده با خود همراه نمودند و به سعايت و حمايت آن احمقان به آن بيمار نالان حمله آوردند . به ضرب گلوله توپ و تفنگ ، بدنش را مجروح نمودند ، اعضايش را در خون كشيدند و در بستر ناتوانى درافكندند ، به اين حالتى كه مىبينى تو و ملاحظه مىكنى .
چون آن دوست مهربان اين كلمات را بيان فرمود و سيل سرشك از ديده بگشود ، آه سرد از دل پردرد بركشيد ، ناله بزد ، بر زمين اوفتاد . به بالينش نشسته ، سرشك عبرت از ديدهء حيرت به رخسارش ريختم و مانند هزاردستان مىگريستم . بعد از لحظهاى ديده بگشود ، و فرمود : « اين گريستن از چيست ؟ و اين ناليدن از براى كيست ؟ اگر تو را روح آدميت در تن و مويى از غيرت در بدن است ، درصدد معالجهء اين بيمار باش ، و غمى از دل اين مريض بردار ، كه گريستن شيوهء زنان و ناليدن كار مسكينان است . »
گفتم : « اى عزيز مكرّم و اى دوست محترم ! من دردمند دلريش ، هنرى در خويش نمىبينم و طريق معالجه نمىدانم . اگر تو مىدانى ، بدان راه دلالتم فرما . »
فرمود : « بلى ، معجون شفاى اين مريض دو جوهر است كه به تركيب و استعمال آن فورا معالجه اين بيمار خواهد گرديد ، و آن علم و دانايى و تفاق « 2 » و برادرى است كه به تركيب اين دو معجون و استعمال آن ، مرض از بدن اين بيمار بيرون خواهد رفت . »
من سر فكرت در جيب حيرت فرو برده ، كه آيا اين دو گوهر گرانبها را از كجا بايد تحصيل نموده و اين دو جوهر را از كجا بايد بدست آورد ؟ ناگاه خود را در منزل خود ، در ميان رختخواب ديدم بىاختيار آه آتشبار از دل بركشيدم ، گفتم : « افسوس ما بدبختان را
هامش
( 1 ) . « همانند داستان كسى است كه جانورى را كه جز بانگ و ندايى نمىشنود ، آواز مىدهد ؛ كر و گنگ و نابينا هستند و از اين روى نمىانديشند » بقره 2 / 171 .
( 2 ) . تفاق يا تفاف : نامى است بربرى كه به گياهى اطلاق مىشود ، در تحفهء حكيم مؤمن تفاق آمده است . « لغت نامه » [ به نظر مىرسد نويسنده به مناسبت معجون شفا ، تصحيف كلمهء وفاق را به صورت تفاق كه گياهى دارويى مىباشد آورده است . ]