چون مرض در بدن اين بيمار كاسد و خون در بدنش فاسد گرديده ، جز تقليل در خون ، معالجهء ديگر او را ميسّر نيست و قصد ما آن است كه از نوك گلولهء نوپ كروپ او را فصدى شود تا مزاج او به اعتدال برگردد .
آن پدر جوان ، سخنان آن ظالمان را پذيرفت و اين عمل قبيح را تصويب نمود .
آن بيدينان چون وقت را به دست ديدند از براى فتنه به هرسو دويدند و با القاى شبهه ، مردم را به اشتباه انداختند و مغلطه نمودند و همان دستورالعمل را معمول داشتند .
اين مردم عوام كه در حماقت تمام بودند ، آن دزدان شريعت و خائنان ملّت را متابعت نمودند . به سليقهء كج و مذاق معوج خود ، گاهى به دانايان و نمايندگان خود در ايراد شدند و گاهى در ميان مردم توليد فساد نمودند .
در زمان صلح فتنهجويىشان مانند چنگيز و در زمان جنگ مانند روباه در گريز بودند .
بزرگان خود را تكليف به جهاد كرده و خودشان از ترس در زواياى بيوت نشسته
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ
« 1 » مانند گلهء حمارى كه از شير شكارى گريزد ، از اطراف دانشمندان كناره گرفتند . بزرگان نصيحت كردند ، فايده نكرد . عالمان موعظه نمودند ، ثمرى نبخشود .
هريك از جاهلان را رأيى به هم رسيد و هريك از آن احمقان صاحب اعتقادى شدند .
كلام الهى و قانون نبوى قبول نكردند و هريك خود را پيغمبر زمان شمردند .
بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتى صُحُفاً مُنَشَّرَةً
« 2 » گمان كردند كه از براى اثبات مدّعاى عالمان از براى جاهلان ، هر فردى را قرآنى بايد نازل گردد .
عجب آنكه بعضى اطفال نورسيده كه هنوز از گلستان علم گلى نچيده بودند ، بر سخنان سحبان « 3 » اعتراض نمودند ، و بقراط را به قيراطى نشمردند ، و جالينوس را به
هامش
( 1 ) . « گويى درازگوشانى مانند كه از شير مىگريزند » مدّثّر 74 / 50 ، 51 .
( 2 ) . « بلكه هريك از ايشان مىخواهند كه با او نامههايى سرگشاده دهند » مدّثّر 74 / 52 .
( 3 ) . سحبان وائل : خطيبى است كه در بيان و فصاحت و بلاغت مشهور است ، شهرت او از جاهليت آغاز شد و قسمتى از زمان اسلام را ديده است . در ايام معاويه در دمشق اقامت كرد . « لغت نامه »