متفكّر ديدند ، از حالم پرسش نمودند كه شما را چه شده است ؟ مگر كسالتى به هم رسانيدهايد ؟
گفتم : « بلى ، كدام كسالت بالاتر از اين است ، كه اين مردمان در قبرستان كه عبرت زندگان است ، به چه حركات ناشايسته خود را مشغول داشتهاند ؟
به جاى آنكه در اين مكان ، طلب مغفرت از براى مردگان و گذشتگان خود نمايند و از اين وادى خاموشان ، عبرتى بگيرند كه ايشان را هم ، همچه روزى در پيش ، و به زير اين خاك ، سرگردان عمل خويش باشند و از روى تأسّف و آرزو استدعا نمايند : « ربّ ارجعونى لئلّا يعمل عملا صالحا » بخوانند ، چنان مست ساغر جهالت و بيهوش داروى ضلالت شدهاند كه گويا هرگز در ميان ايشان مرگى نبوده و يكى از آنان نخواهند مرد .
اگرچه من در طهران ، در سر قبرستان ، از اين حركات زشت ديدهام ، ولى به اين اندازه غفلت از هيچكس نديدهام .
قبرستان جاى يادآورى و تذكّر پيشينيان و طلب مغفرت از براى نياكان است ؛ نه جاى لهويّات و نيرنگات . »
شيخ چون مرا افسرده ديد ، دستم را گرفت . به طرفى از قبرستان روانه گرديد ؛ من هم به اتّفاق ايشان از كنار قبرستان روانه گرديدم . بوى تعفّن زيادى به مشامم رسيد . هرقدر كه مىرفتيم جز كثافت و نجاست چيزى نمىديديم . خواهش كردم به زودى از اين مكان بگذريم . به وسط قبرستان رفتيم . سنگهاى حجّارى شده از براى روى قبور بسيار بود . به واسطهء درد پا كه داشتم ، خسته شدم ، به روى مقبره نشستيم ، قرآن بيرون آورده ، قدرى تلاوت كرديم . از طرفى گودالى ديدم كه بوى بدى از آن مىآمد . نظر كردم ، ديدم قبرى فرو رفته و مقدارى استخوان آدمى ، در ميان آن ريخته ، و كثافت و نجاست بسيارى در آن گودال ريختهاند .
گفتم : « يا شيخ ! حال صاحب اين قبر را چگونه مىدانى ؟ »
گفت : « اين ، اگر از اهل معصيت هم بوده باشد ، به واسطهء همين ذلّت او ، خداوند البته او را آمرزيده است زيرا كه خودش فرموده : « انا عند قلوب منكسرة و قبور
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 198
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٩٨