برسيم . »
قبول كردم و اظهار امتنان نمودم . بعد از يكديگر جدا شديم .
بعد از نماز يك ساعت به غروب مانده ، حرم مشرّف شدم . سه ساعت از شب گذشته ، مراجعت نمودم . خادم خود را گفتم : « فردا سه نفر ميهمان دارم ، شايد وقت نهار بمانند ، شما از براى ايشان غذايى ترتيب بدهيد . »
[ پذيرايى از طلبهء باكمال و همراهان وى ]
روز سيّم شوال ، سه ساعت از آفتاب برآمده از حرم به خانه آمدم بعد از نيم ساعت ديگر ، آن سه نفر آمدند ؛ يكى از آنها را شناختم ، طلبهء باكمالى بود .
هر سه نشستند . ورود ايشان را تشكر كردم . بعد از صرف چاهى به صحبت مشغول شدند . بعد ، از گزارشات يوم قبل و مباحثه با آن شيخ اظهار داشتند .
آن طلبهء باكمال لطفى فرمود و شرحى در تعريف حريّت و آزادى بيان فرمود .
يك نفر از آنها كه شيخ حسن نامى بود ، در مدرسهء دو در ، پشت مسجد گوهرشاد ، منزل داشت . اين كلمات را خوش نداشت و مشروطه را بد مىپنداشت .
قدرى نامربوط بر هم بافت كه اين سخنان ، مال طبيعيان است . ما مسلمانان را به مجلس شوراى ملّى چه كار ؟ ما بايد قلادهء اوامر علما را گردان گذاريم ، هرچه بفرمايند ، اطاعت نماييم .
آن طلبهء باكمال او را ملامت مىنمود و سرزنش مىكرد ؛ من هم ساكت نشسته ، از جهل اين مردم در عبرت بودم و مذاكرهء آنان را بر خود زحمت مىديدم ، زيرا كه ميهمان بودند و رنجيدن ايشان را نمىپسنديدم . تا آنكه آن طلبهء باكمال خواهش كرد كه حقير در نيك و بد مشورت آنچه مىدانم بگويم . من هم اين كلمات را درهم بافته ، بيان نمودم .
[ فضيلت شور و مشورت ]
گفتم : « در فضيلت شور و مشورت همين بس ، كه حضرت احديّت يك سوره به اسم