ذنب فاستغفر اللّه ، زوجة موكّلى طالق » « 1 » و يك طلاقنامه نوشته و از آن مهرها چند دانه بر آن زده به دستش مىدهد و مقدارى وجه دريافت مىدارد .
آن بيچاره به گمان آنكه عيالش بر او حرام شد ، زن خود را رها مىكند . ديگرى او را عقد نموده با او همبستر مىشود و صاحب ولد هم خواهد شد .
و فرقهء ديگر از مردم اين مملكت بيكارههاى ولايت هستند كه اينان در شبانهروز در پاى چراغ وافور اوفتاده و به شكل دوزخيان خود را ساخته و متاع غيرت و حميّت و سرمايهء سعادت و انسانيت خود را در نرد محبّت آن دود كثيف درباختهاند .
اگرچه دو ثلث از اهالى اين مملكت مبتلا به اين مرض مهلك و دوچار اين سمّ قاتلند ، و ليكن اين طايفهء مخصوص به كلى از سلك انسانيت بيرون و از سبك آدميّت خارجند .
مانند حيوانات موذى به اضرار بندگان خدا مشغول و دزدى و خيانت را در خود معمول مىدارند . بسيارى از ايشان در صحن و در گرد حرم به تكدّى و گدايى مشغول و در حرم مطهّر و مسجد گوهرشاد از بريدن جيب و كيسهء مردم و دزديدن كفش و كلاه و عباى مسلمانان دقيقهاى غفلت ندارند و از هيچ قسم دزدى مضايقه نمىكنند .
چنان وجود ايشان از نور انسانيت تاريك و مزاج اينان از حرارت غيرت آدميت افسرده و طبيعت ايشان به كثافات شيرهكشخانه تربيت يافته كه اگر روزى هزار مرتبه عرض و ناموس ايشان به باد فنا رود از پاى چراغ وافور برنخيزند و اگر اعضاى ايشان را از يكديگر پارهپاره نمايند ، لب از چراغ ترياك برندارند ، مگر از براى تحصيل پول و ترياك ، كه آن هم مقدارى از زمان در صحن و بازار و خيابان حاضرند و مترصّد وقت كه كدام بيچاره از براى معامله حاضر شود تا جيبش را ببرند و كدام مسلمانى از براى وضو عباى خود را كنارى گذارد ، فورا بدزدند . و اگر بخواهيم از رذالت طبع و كثافت حال ايشان شرحى از براى شما بگويم ، جز عمر شريف تلف كردن و غير از تلهّف گفتن ، ثمرى نخواهد بخشيد .
بهتر آن است كه از صفات خبيثه و حالات رذيلهء ايشان بگذريم .
هامش
( 1 ) . يعنى : « اگر من گناهكارم از خداوند طلب بخشش و آمرزش دارم . زوجهء موكّل من رها و آزاد است . »