من از كلمات آن مسلمان ديدهام گريان شد و حالم پريشان گشت و از شدت اندوه و غصّه ، زبانم از گفتار بازماند . هرچه خواستم سخنى گويم ، گريه در گلويم گره زد به سر اشاره نمودم شما به منزل خود برويد ، من حال آمدن ندارم و به اشاره خداحافظ گفته ، روانه شدم .
آن بيچاره را رقّتى حاصل گشت ، شفقّتى نمود ، گوشه ردايم را گرفت كه من نمىگذارم شما با اين حالت به منزل خود رويد ، بايد به منزل من تشريف بياوريد ، هر دو يكديگر را به صحبت مشغول داريم و الّا از براى هر دو امشب اسباب زحمت خواهد بود .
چون او را از اهل صفا و حالتش را بىريا ديدم ، دعوتش را اجابت نمودم و در خدمتش روانه گرديدم . به خانهاش رسيده در اطاق ظريفى كه كرسى گذارده بودند ، وارد شدم ؛ در زير كرسى هردو نشستيم .
جوانى را صدا كرد . حاضر شد . بسيار معقول و باادب بود و آثار بزرگى و تقوا و تقدّس از صورتش ظاهر بود ، از قرينه دانستم كه فرزند آن جناب است .
گفت : « امشب ميهمان عزيزى داريم ، چيزى از تنقلات از برايش بياور . » آن جوان به زودى ، خربزه و زولبيا و پشمك و گز اصفهان حاضر نمود .
جناب شيخ هم با استمالت بسيار مرا تكليف به خوردن مىكرد . باوجودى كه حالت مقتضى نبود يك الف خربزه برداشتم و خوردم .
جناب شيخ در نهايت خوشرويى گاهى گز مىشكست و در دهانم مىگذاشت و گاهى زولبيا در دستم مىداد . بعد پرسيد : « شما اهل كجا هستيد ؟ » گفتم : « اهل طهران . » فرمود : « چه شغلى داريد ؟ » عرض كردم : « محنت كشيدن دوران . » زمان مسافرت و علّت را استفسار فرمود .
گفتم : « جهت انقلاب طهران و زمان حركت ششم شهر شعبان بود . »
فرمود : « شما را در منزل حضرت مستطاب آقازاده حجة الاسلام آقاخوند ملّا محمّد كاظم ديدهام و مذاق شما را پسنديدهام و غيرت اسلاميّت شما را فهميدهام .
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٢٦