فورا دست در دهانم گذارد و قسم داد كه ساكت باش . اگر مىخواهى مختصرى از سوء اخلاق اهل آستانه از برايت بگويم ، منّتى بر من نه و قدم بر ديدهام گذار . حال كه نزديك سحر است در منزل من تشريف آر تا عشرى از اعشار و يكى از هزار از صفات رذيله و حركات شنيعهء اين مردم از برايت بگويم تا بدانى در اين ولايت ، نهى از منكر جز ندامت ثمرى نبخشد و در ميان اين مردم از امر به معروف جز فتنه و فساد چيزى برنخيزد . معلوم است كه شما غريب اين ولايت هستيد . از وضع آستانه و اهل آن خبرى نداريد .
چه بسيار مردمان مسلمان غيرتمند از راه تعصّب ايمانى نصيحت كردند ، ملامت شنيدند . موعظت نمودند ، كتك خوردند .
امشب يكى از اهل آستانه اگر تو را ديده و مقالاتت را شنيده بود تاكنون تو را زنده نمىگذاردند و به ضرب چوب و مشت ، جانت را مىستاندند .
چنانچه من هم به درد تو گرفتار بودم ، اين ناملايمات را نمىتوانستم ببينم ؛ يك روز زبان نصيحت گشوده طريق موعظت پيش گرفتم . اگر بخواهى بدانى با من چه كردند ، اعضايم را ملاحظه نما .
بعد عمامه از سر برداشت ، فرق سرش را ديدم كه به مقدار نصف انار فرو رفته ، گفت اينجا را با ته شمعدان زدند كه به مدت شش ماه مشغول معالجه بودم و سينهاش را گشود ، جاى زخم كارد بود و بازويش را نمود كه اينجا را به ضرب چوب ، استخوانش را خرد نمودند . جرّاح بازويم را شكافت ، استخوانهاى خرد شده را بيرون آورد و من در اطراف خراسان قدرى ملك زراعتى داشتم ، تمام را فروخته صرف معالجه زخمهاى خود نمودم باوجودى كه من هم خدمتى دارم و در سال چهار تومان نقد و سه خروار جنس موظّف هستم ، مع ذلك همقطارانم اين بلا را بر سر من آوردند ولى شما كه شخص غريب و نامعروف هستيد چه مىتوانيد نماييد ؟
اگر من به جان شما نرسيده بودم و شما را از رواق بيرون نمىآوردم ، البته شما مسافر سفر آخرت بوديد و از محنتكدهء دنيا مهاجرت كرده بوديد .
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٢٥