از زيارتنامه خوان گرفته و ايشان را به او فروخته .
بعد به ملايمت و نرمى گفتم : « اى برادر جان ! و اللّه من شيطان نيستم و از جنس شما بشر هستم و " فاسد العقيده " نيستم و مسلمانم و اولاد پيغمبر شما و از ذرارى حضرت زهرا هستم ؛ تعصّب اسلاميّت و غيرت مليّت مرا بر آن واداشته كه خود را در زحمت اندازم و معايب عقيدهء برادران دينى خود را بگويم . اگر شما مرا قبول نداريد در همين مكان كه نشستهايد ، ملاحظه نماييد علما و دانشمندان و زهّاد و عبّاد اين شهر را ببينيد ، زمان تشرّف به اين آستانهء مقدس هيچكدام اين سينى را زيارت مىكنند و مانند شما به اين حركات شنيعه اقدامى دارند يا نه ؟ اگر همچه حركتى از ايشان صادر شد به هر قسم كه بخواهيد مرا سياست نماييد و اگر هم ميل داريد شما را برداشته در خدمت تمام علماى اين شهر مىبرم اگر افعال شما را تصويب نمودند به هر قسم كه خواهيد با من معمول داريد و اگر مرا تصديق نمودند از اين عقايد باطله دست برداريد .
در آن حال زنى كه همراه ايشان بود برخاست و يك دسته شمع در دست داشت .
فرياد زد : « اى سيّد بىانصاف ! يك ساعت است ، ما را معطل كردهاى . برخيز ما را به رفقاى ما برسان كه بايد شمعهاى خود را روشن نماييم .
لابد شده از ترس آنكه مبادا به اهل آستانه اظهارى نمايند و اسباب زحمت مرا فراهم آرند ، برخاسته به همراهى ايشان به جستجوى رفقاى ايشان برآمديم تا وارد دار الحفاظ شديم . ديدم سيّد ايشان را نشانيده چند دانه شمعدان در جلو آنها گذارده و دستههاى شمع را از ايشان گرفته ، روشن نموده و به اسم چراغ شب جمعه ، قدرى كه مىسوزد ، خاموش كرده برمىدارند . بعد از اينكه تمام شمعهاى ايشان را گرفتند ، يك شمعدان بزرگى را آوردند ، در ميان نهادند . سيّد برخاست ، شروع به زيارت نمود . يكيك مىگفت و آن مردم هم به متابعت قرائت مىكردند .
گوش دادم ؛ مهملات چندى برهم بافته و مزخرفاتى مرتب ساخته ، تلقين آن بيچارگان مىنمود . گاهى مىگفت : « السلام عليك يا نور اللّه ! السلام عليك يا سراج اللّه ! السلام عليك يا ضياء اللّه ! اشهد انّك نورا من انوار الامامة و ضوءا من ضياء النبوّة » گاهى
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٢٠