[ عزيمت دوستان و از دست دادن خانه ]
صبح آن روز جناب حسام و مشير عازم مرو شدند . ما هم لوازمات مسافرين را برداشته به گارىخانه رفته ، ايشان را به خدا سپرده و به طرف عشقآباد روانه نموديم .
حال زمان مفارقت ، به اندازهاى رقّت دست داد كه در وقت تحرير - كه اين اوراق مىنوشتم - گريستن مجال نوشتن نداد و سيل سرشك از ديده مىگشاد ، لهذا خود را از تذكار آن معاف داشتم و از بيان اين مطلب گذشتم .
حقير هم مراجعت به منزل نمودم . تنها در ميان منزل نشسته بودم .
و آن منزل يك بالاخانهء مخروبه بود كه به توسط جناب حسام و با هزار التماس ماهى بيست [ و ] هشت قران اجاره نموده بودم . در آن حال كه نشسته بودم ، يوم بيست و هفتم شعبان و پنج روز بود كه اجاره شده بود . ديدم سرايدار آنجا آمد كه از امروز اجارهء اين بالاخانه ماهى چهار تومان [ و ] نيم است . بسيار تعجّب نمودم . باوجودى كه در هر هفته زياده از دو قران بر سبيل انعام به سرايدار مىدادم .
گفتم : « من اينجا را يك ماهه اجاره نمودهام حال پنج روز بيشتر نگذشته است شما تا يك ماه زياده از بيست و هشت قران بر من حقّى نداريد . »
گفت : « من شرع و شريعت نمىدانم . مشهدى رضا كه مستأجر اين خانه است به من گفته است ، امروز زوّار زياد آمده است . اگر فلانى ماهى چهار تومان و پنج هزار مىدهد بماند و الّا برود . » در آن بين خود مشهدى رضا رسيد .
گفتم : « اى مؤمن تو به قانون شرع اين بالاخانه را به من اجاره دادهاى . اين گفتگو مخالف قوانين شريعت است . »
گفت : « اى سيّد ! اوّلا من مؤمن نيستم و تركم ! و در ثانى شريعت پول است ! من آمده در اين ولايت يك صد دينار فايده ببرم . اگر قبول دارى بمان ، و الّا مىگويم كه از امشب تو را راه ندهد . »
التماس كردم ، ثمرى نكرد . يك شب مهلت خواستم ، نداد . قسم دادم ، فايده نكرد . هر