وقتى كه دريا فرتنه - يعنى انقلاب - است نمىآيند ، كه كشتى بشكند . و وقتى كه هوا سلامت است مىآيند . من اگر نتوانم كشتى خود را روز روشن به اين هواى معتدل به لنگرگاه برسانم چه مصرفى دارم ؟ » و مىگفت : « چهل سال است خدمت دريا مىكنم و از صد مرتبه زيادتر به اسكندريه آمدهام ، نه هوا به اين خوشى ديدهام و نه لنگرگاه را به اين امنيت . » قلاووزها مأيوس شده به طرف واپور ديگر كه از دور نمايان بود رفتند .
به حسن اخلاق اين كپيتان ، من فرنگى نديدهام . با يكىيكى اهل كشتى در وقت طوفان مهربانى مىكرد و دلدارى مىداد . با همهء اهتمام كه در دخول و خروج [ كشتى ] دارند دوازده نفر وقت دخول كشتى در اسلامبول كه به مشايعت حاج آمده بودند داخل كشتى شده بودند .
وقت بيرون آمدن چون بليت نداشتند حبس كردند . به كپيتان گفتم . گفت : « محض فرمايش سركار و سلامت كشتى مرخص كردم . »
واپور محروسه خديو مصر هم در لنگرگاه بود . مىگويند به اين خوبى و زينت در فرنگستان هم كمتر واپور هست . خودشان مىگفتند ؛ سيصد هزار ليره خرج او شده . در چهل و هشت ساعت مكرر از اسكندريه به اسلامبول رفته است . ساعتى هفده ميل مىكند .
القصه ، بعد از ورود [ به ] لنگرگاه ، به فاصلهء هفت هشت دقيقه كرجىهاى بيدقدار كه يكى علم شير و خورشيد داشت و باقى علم هلال و ستاره بود از دور پيدا شد كه حضرت خديو مصر « اسماعيل پاشا ابن ابراهيم پاشا محمد على پاشا » براى ما فرستاده است . حسن پاشا مستشار زراعت مصر را براى مهماندارى فرستاده است . حسن پاشا مستشار زراعت مصر ، قاسم پاشا ناظر بحريه كه ادميرال است ، على پاشا صادق محافظ اسكندريه يعنى حاكم و حسن افندى ناظر قلم به كشتى آمدند . پس از تهنيت و تبريك سوار كرجى [ اى ] كه علم شير و خورشيد داشت و بيست نفر پارو مىزد [ ند ] با حضرات و ميرزا رضى قونسول دولت ايران نشسته به كنار آمديم . به كالسكه سوار شده به باغ و عمارت حسين پاشا كه نيم فرسخ بيرون شهر اسكندريه است آمديم .
حسين پاشا پسر ثانى خديو است . پسر بزرگ ايشان [ خديو ] محمد توفيق پاشا است كه بيست و سه سال دارد وليعهد ايشان است . پسر ثالث خديو مصر حسن پاشا و پسر رابع ابراهيم پاشا است . چند پسر ديگر هم دارد .
باغ حسين پاشا مشحون از گلهاى رنگارنگ و اشجار سردسير و گرمسير است . نهر محمودى كه محمد على پاشا از نيل مصر جدا كرده و به اسكندريه آورده است از كنار جلوخان باغ عبور مىكند . اين نهر را محمد على پاشا به اسم سلطان محمود خان ناميده است . درخت غريبى آنجا ديدم كه انجير فرعون مىگويند و عربان جيمز مىگويند . مثل انجير است كه از بدن درخت خوشهخوشه درمىآيد . برگ او هيچ شباهتى به برگ انجير ندارد . درخت او بسيار بزرگ مىشود . به تنهء درخت [ اگر ] خراشى بدهى شير درمىآيد . انجير را فقرا مىخورند . در آن باغ از ساير گلها و اشجار كه از فرنگستان آوردهاند بىنهايت است و تفصيل او از مقصود
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٨٩