تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
مدينه منوره است - و در صحرا ايستاده بود - او را ملاقات كرده گفتم : ما هذا ؟ بطور تعجب گفت : قمر . گفتم : « در چشم من قدرى ضعف هست ، از آن جهت پرسيدم . » چون از تقويم اسلامبول غفلت داشت ، گفتم : « امشب اگر شب بيست و هشتم باشد غالبا تحت الشعاع مىشود و هلال در شب بيست و هشتم ، صبح پيدا نمىشود . خاصه كه تحت الشعاع ، شب واقع شده باشد . حالا يك ساعت به طلوع آفتاب مانده است . پس امروز بيست و هفتم است . » تصديق كرد كه موافق عادت چنين است كه در شب بيست و هشتم ماه ديده نشود . به جمعى از عسكر و جمال هم نشان دادم . همه گفتند : « هذا قمر . » يك ساعت از دسته رفته سوار شديم و چهار ساعت به غروب مانده ، به نماز ظهر پياده شديم . يك ساعت طول كشيد . بعد سوار شده دو ساعت به غروب مانده به بئر عباس رسيديم . اين‌جا منزلى بود كه وقت رفتن به مدينه منوره در همين‌جا منزل كرديم . امروز هشت ساعت راه آمديم .

روز دوشنبه بيست و هشتم ذى القعده :

يك ساعت از دسته گذشته حركت كرديم . در مدينه خيال شريف عبد المحسن آن بود كه از راه فرع برود . گويا پارسال ميان اهل مدينه و فرع قتلى اتفاق افتاده و يك نفر از اهل فرع را محافظ مدينه حبس كرده است . اهالى فرع گفتند اگر او را مرخص ميكنند حاج از راه فرع بيايد . محافظ راضى نشد . آن‌ها هم از راه فرع اذن ندارند . از آن‌جهت بنا شد كه از راه سلطانى بروند . ده پانزده سال است كه راه سلطانى مسدود شده است . ديروز عرب حرب پشت سر حاج چند تير تفنگ هم خالى كردند . خيال فساد داشتند . شريف عبد المحسن خبردار شده رفت آن‌ها را منع كرد و قرار گذاشت كه در منزل بئر عباس كار آن‌ها را صورت بدهد . در منزل ، حرف اعراب حرب آن شد كه : « هفت سال است اخوه صفراء و بيضاء به ما نرسيده است اگر اخوه هفت سال را مىدهند از راه جديده و حمزاء و صفرآء بيايند و الا سد طرق و حد قرق خواهد شد . » سعيد پاشا و صره امين تمكين نكردند . صره امين گفت : « اين‌قدر پول از كجا بياوريم كه اين اعراب حمول شوند و اين صعاب ذلول ؟ » اعراب حرب هم كه مصدر شقاق و مظهر نفاقتند جواب دادند . سعيد پاشا هم ناچار شده از بغاز جديده رفتن را صلاح نديد . صبح از راه ملف حاج را حركت داد . راه سلطانى موقوف شد چرا كه هر سال بر حساب اخوهء آن‌ها مىافزايند و از صره امين مىكاهند . يك ساعت از دسته گذشته حركت شد . در چهار و نيم به غروب مانده عواف شد . به قدر نيم ساعت توقف كرده باز راه افتاديم . دربند سختى بود خيلى سنگلاخ و تنگ كه كجاوه و شتر يكىيكى گذشت . وقت غروب آفتاب كه از دهنه خلاص شديم جبل الصبح در يسار ما بود . در آن دربند به قدر يك ساعت راه خيلى بد و سخت بود . دو ساعت و نيم از شب گذشته به بئر حصان رسيديم كه آب شيرين داشت . [ در ] دربند يك‌جا هم چاهى بود كه او را بئر عبدربه