تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
امّا در كوه شرقى رودخانه تصاوير متعدد است ؛ يكى بر شير سوار است . در كوه غربى رودخانه [ از ] يك صورت زياده نيست . به مرور دهور از سنگ ريخته و ورقه كرده ، آنچنان كه اوّل بود باقى نمانده است . نمىتوان اشكال را درست تميز داد . جمعه بيستم شهر ذى الحجه الحرام از سر پل ذهاب روانه يورت بزميرآباد شديم . اول كه حركت نموديم در دامن كوه به جانب مغرب رفتيم . از بن كوه دو سه چشمه آب صاف جارى بود . تا نهايت آن كوه كه يك فرسنگ كمتر مسافت داشت رفته ، بعد از انتهاى كوه به جانب شمال رفتيم . از آنجا تا شهر ذهاب دو فرسنگ بيش‌تر است . قطعات كوه در آن دشت واقع است و كوه بان‌زرده در طرف يمين جاده بود ؛ او كوهى بسيار مرتفع و سخت است كه تخمينا چهار فرسخ طول دارد و دو فرسنگ عرض . از سطح دشت تا اندكى به قله مانده خرپشت است و به‌طور خاك‌ريز بارواست و از هيچ طرف راهى ندارد . مانند ديوارى كه بر سر تلّى بكشند ، در فراز آن كوه از سنگ ديوارى است خداآفرين ، كه بر قلّهء 106 او بندبازى بز بىهوده است و عقاب با همه تيزپرى از انديشهء طيران آن كوه فرسوده ؛ و از آن‌جا كه سنگ به حالت ديوار مىشود ، در ميان كوه مسطح است . گويند وقتى كه يزدجرد از لشكر عرب شكست خورد در هزيمت به آن كوه متحصن شد ، و بر سر قلّه 107 [ اى ] كه از ساير قلل بلندتر است و در طرف شرقى است آسياى بادى ساخته‌اند كه هنوز آثارش باقى است . خلاصه از دامن آن كوه گذشته بعد از طى دو فرسنگ مسافت محاذى ذهاب به فاصلهء ثلث فرسنگ وارد دره شديم . از آن دره رودخانه [ اى ] جارى است موسوم به درهء شير كه به جلگه ذهاب مىرود ؛ و ذهاب بدين طريق واقع است كه در دامن كوه رو به جنوب افتاده ، شمالش از كوهسار مسدود است و مشرقش دره و كوهى است كه ما از آن‌جا به بزميرآباد رفتيم ، در جنوب و مغربش دشت است كه از جنوب به سر پل ذهاب اتصال مىيابد ، از مغرب به كوه باغكوه و بمو منتهى مىشود و آن كوه ميان قصر شيرين و ذهاب حايل است . خلاصه وارد دره گرديده از آن‌جا تا بزميرآباد سه فرسخ رو به بالا است . راهى بسيار صعب و سخت و آفتابى بسيار گرم و هوايى چون دكّهء حدّادى بود . اول كه خواستيم نقل مكان نماييم ملك نياز خان گفت از سر پل تا آن‌جا دو فرسنگ است و وقتى كه بعد مسافت و حرارت هوا اثر نمود گفت اگر مىگفتم اين‌همه راه است شايد تمكين به حركت نمىنموديد و من از بدهوايى سر پل ذهاب اضطراب داشتم . بارهاى خشت مبارك را با ساير بنه كه قريب چهارصد مال مىشدند در راه سنگلاخ و باريك با انبوهى اشجار ، سرباز و مكارى و آدم‌هاى خود فدوى جميعا از كار بازماندند . بعد از ظهر وارد يورت بزميرآباد شديم . امّا از ابتداى درّه هرچه بالاتر رفتيم هوا ملايم‌تر شد و آب‌ها برودت به هم رسانيد . پس از ورود در كنار چشمه‌ها چادر زده فرودآمديم و ايلات جاف ، از اول دره الى فراز كوه دالاهو ، مانند زره و