تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
گوارا است ؛ و اقدام به رفتن ننمود . ملك نياز خان [ و ] عيالش در دو سه فرسنگى بودند . اذن خواست ، شب‌ها را اول غروب مىرفت و صبح مىآمد . در تدارك آذوقه كمال مراقبت و اهتمام به عمل مىآورد . روز يك‌شنبه پانزدهم پسرش را كه به سن ده دوازده سالگى است همراه آورد و آهويى شكار كرده براى فدوى تعارف آورده بود . طفل قابلى به نظر آمد . محض تشويق او يك طاقه شال اميرى نياز 101 او نمودم . روز دوشنبه شانزدهم [ ذى الحجه ] قاصدى كه از كرمانشاهان نزد كارپرداز فرستاده بودم مراجعت كرد و جواب نوشته‌جات را آورد . نوشته بود در تشريفات ورود نذر همايونى با جناب نامق پاشا گفتگو نموده قرارى مستحسن داده‌ام ، بايد تا راه مفتوح شود ، تأمل نماييد ؛ زيرا اگر حالا بياييد جز با قفه عبور امكان ندارد و تشريفات به عمل نمىآيد . ولى آسوده باشيد كه شب ورود در تدارك بستن سد 102 هستم . خلاصه بدى آب و هوا و قلّت آذوقه و كثرت جانور تراكم نمود ، جمعى از نوكرها هم ناخوش شدند . ملك نياز خان مذكور داشت كه اين فقرات روزبه‌روز در تزايد خواهد بود . چاره [ اى ] به جز نقل مكان نداريم ، و الّا براى همگى بيم هلاكت است . و مجددا از نواب و الا عماد الدوله رقيمه [ اى ] در روز هجدهم رسيد . مرقوم داشته بودند حالا كه لابد از توقف هستيد [ ماندن ] در سر پل حرام است ، همان نزديكىها ييلاقات خوش‌آب و هوا دارد ، آن‌جاها برويد و در سر پل ذهاب نمانيد و اگر از تداركات چيزى تمام شده است بنويسيد بفرستم . جواب نوشتم اما در باب يورت و منزل البته تغيير مىدهيم ؛ و اما در باب تداركات ، از تصدق خاك‌پاى همايونى اجزاء رئيسه همه چيز موجود و فراوان است و اگر جزئيات تمام شود ملك نياز خان مهيّا مىنمايد ؛ حاجت تصديع 103 سركار و الا نيست و هرگاه رأى و الا بدان قرار گرفته است كه امدادى فرمايند قدرى نان خشك بفرستند زيراكه نان‌هاى اين‌جا مأكول نيست . خلاصه روز عيد غدير را كه هجدهم [ ذى الحجه ] بود در سر پل ، به سلامتى ذات اقدس سركار جهان‌مدار روحنا فداه ، از شيرينى و شربت و شاهى اشرفى بزمى آراستيم و به فقرا و پيادگان زوّار به رسم عيدى وجوه بر 104 به تصدق وجود مبارك قسمت نمودم . سربازان فراهانى آمده به قانون نظام شاديانه 105 زدند و عيدانه گرفتند . روز بعد كه نوزدهم [ ذى الحجه ] بود با ملك نياز خان در تغيير مكان گفتگو كردم . قرار شد به يورت بزميرآباد برويم . فرستادم دواب مكارى را كه به چراگاه بودند حاضر نمودند و صبح جمعه بيستم از آن‌جا حركت نموده به جانب يورت بزميرآباد روانه شديم . در دامن كوهى كه در سر پل منزل داشتيم از غرايب اين بود كه سنگ‌هاى بسيار آنجا افتاده بود ، به شكل ربع دايره تراشيده و به سمت باريكش سوراخ داشت . آنچه خيال نموديم مصرف آنها را ندانستيم . در دو كوه طرفين رودخانه ، رو به قبله ، چند صورت آدم به سنگ نقش نموده‌اند .