بلوك شهريار است . در خارج قلعه ، ميان باغات باير فرودآمدم . غلامهايى كه مانده بودند با پنجاهباشى خواسته ، غلامها را انعام داده و سردارى خود را به پنجاه باشى دادم و مرخصشان كردم . فراشها را هم انعامى داده ، مرخص كردم . آن شب بعد از خفتن ، دزد آمده ، سردارى و قباى پنجاه باشى را از بالاى سرش برده بود . از بالاى سر آقا سيد اسد اللّه قباش را برده بودند . صبح مقدمه معلوم شد ، فرستادم اهل آبادى را آوردند ؛ التزام دادند ده روزه مال را به عينها يا تاوان 39 بدهند . از آنجا به عزم بيد كينه سوار شديم . رشته از قرار مذكور پنج 40 مال جناب حاجى محمد قلى خان است و تتمه از رعايا است .
چهارشنبه چهارم ، از رشته روانه شديم . همهجا قراء و مزارع است ؛ از جمله شهر آباد ملكى اولاد محب على خان ماكويى است . ديهى آباد است . يك فرسنگى بيد كينه آخوند ملا يعقوب و اهالى آنجا رسيدند . آنجا مهمان على بيك نايب بوديم و در چمن چادر زده بودند . بعد از شام زوارى كه بايست به شهر بروند رفتند .
پنجشنبه پنجم عزيمت اصيلآباد نموده - در حصار 41 مقرب الخاقان صار و اصلان - آدمى كه به شهر رفته بود ، آمد و از سركار و الا امير آخور رقيمه آورد كه اگر دل قوى داريد به شهر وارد شويد ؛ و الّا چند روز [ در ] اصيلآباد بمانيد .
آخوند ملا يعقوب مستأجر آنجا ناهارى تدارك نموده بود ؛ خورديم [ و ] خوابيديم . در باب ورود [ به ] شهر ، شب مشورت نموديم . هركس چيزى گفت . فدوى خود ديدم از محرومى خاكپاى همايون جانم فرسوده است [ و ] ديگر طاقت خوددارى ندارم ؛ گفتم بدون ورود به اردوى همايون مىروم . همه تصديق كردند .
جمعه ششم ، كريم خان سرتيپ استقبال آمد . خواستم چوبش بزنم كه چرا به عتبات عاليات نيامد و فدوى را منتظر گذاشت . شرح حال خود را گفت ؛ ديدم محق بود . ديگر [ اينكه ] قتلى در اصيلآباد واقع شده [ كه ] شفاها به خاكپاى همايون معروض مىدارم .
شنبه هفتم [ جمادى الاولى سال 1284 ه . ق ] از اصيلآباد روانه شده ، در يافتآباد ناهار خورديم و به زاويهء مقدسهء امامزاده حسن رفتيم . دو ساعت به غروب مانده ، همراهان را روانهء شهر نموده و خود محرم كعبهء ثانى و تقبيل ركاب 42 نصرت انتساب همايونى شدم و زبان جانم گوياى اين بيان بود :
اى آستانه چرخ اشتباه كيوانفر * هماره خاك توام باد توتياى بصر