تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
هلال محرم مرئى شد و كوكب تعزيت طالع . در اين‌وقت اين مضمون از افق خاطر سر برزد :
رأيت هلالا بعينه كخنجرا * بدم الحسين متلألأ متجوهرا 1
محبت تشيع و آتش محرومى زبانه كشيد . خاقانى گويد :
گر به قدر سوزش‌دل چشم من بگريستى * بر دل من مرغ و ماهى تن‌به‌تن بگريستى ديده‌هاى بخت من بيدار بايستى كنون * تا بديدى حال من بر حال من بگريستى
تمام همراهان [ را ] در سر شوروشوق تعزيت آمده ، به مفاد ما لا يدرك كلّه لا يترك كله 2 ، دو بيرق از شال ترمه بستيم . يكى را به ياور و سلطان سپردم و يكى را به سايرين . اول شب تا چهار ساعت از شب گذشته چنان گريه و سينه‌زنى نمودند كه عشر آن را گمان نداشتم . بعد از آن‌كه براى همه حالت خضوع و خشوع به هم رسيد ، دعاى بقاى دولت ابدمدت را گفته و از سوز دل استدعاى خلاصى از آتش حرمان و محرومى نموديم . صبح آن روز كه غرّهء محرم بود آدمى از خانقين آمد ؛ نوشتهء ميرزا محمد رضا منشى اول كارپردازخانه را ، كه براى معرفى و شناسايى مأمورين و دستورالعمل اصول و قواعد دولت عثمانى چند روز قبل آمده بود ، با تلگراف‌نامهء كارپرداز كه به خود مشار اليه مخابره نموده