به دنيا آورد . محمد در جنگ جمل كشته شد و عدهاى بخواستگارى خوله آمدند و اختيار اين كار به امام حسن واگذار شد و امام او را بزنى گرفت و با خود بمدينه برد ، پدر خوله كه اين خبر را شنيد بمدينه آمد و در مسجد پيغمبر پرچمى برافراشت و تمام بستگانش كه از قبيلهء قيس بودند دور پرچم جمع شدند و پدر خوله از آنها كمك خواست تا دخترش را از امام بگيرد ، خبر كه به امام رسيد ، خوله را آزاد گذاشت تا آزادانه تصميم بگيرد ، خوله پدرش را سرزنش كرد و از فضائل امام سخن گفت ، پدرش از اين كار پشيمان شد و به خوله گفت همين جا بمان تا اگر امام به تو علاقه دارد بدنبالت بيايد ، امام به همراه برادرش حسين و عبد اللّه عباس به نزد خوله رفتند و او را با احترام و تجليل به خانه بازگردانيدند ، در اين باره جبير عبسى اين اشعار را سرود :
سرزمينها و مردم بنى ذبيان دانستند * كه بخشندگى در دودمان منظور بن سيار است
و بارانآوران بدستهايشان بر آنها باريدند * و هر بارانى از جايگاه خودش فرو مىبارد
بديدار كنيزشان رفتند و كمانها راست كردند * و هيچ جوانى نماند كه به پنهانى او را ديدار كند
قريش راضى شدند كه داماد آنها باشند * و آنها نيز به خواهرزادگان و دامادها راضى شدند .
( 1 ) خوله تا سنين پيرى با امام بود و پس از مرگ امام ديگر با كسى ازدواج نكرد و گفته شده كه عبد اللّه زبير او را بزنى گرفت و وقتى كه عبد اللّه بقدرت رسيد نوار همسر فرزدق شاعر به نزد خوله رفت تا دربارهء فرزدق پيش شوهرش شفاعت كند و خوله در اين باره اقدام كرد و عبد اللّه شفاعتش را پذيرفت و فرزدق در اين باره