بامى خوابيده بودند خوله با روسرى پاى همسرش را به خلخالش گره زد و براى علت اين كار گفت ترسيدم كه شب از جا برخيزى و از بام به پائين بيفتى و من نامباركترين كس در ميان عرب باشم و بدين وسيله مراتب ارادت و اخلاص خود را ابراز داشت « 1 » .
امام از دوستى و وفادارى خوله خوشحال شد و هفت روز همانجا بماند و يك سال گذشت و خوله آرايشى نكرد و سرمهاى به چشم نكشيد ولى پس از آنكه سيد بزرگوار حسن بن حسن را به دنيا آورد ، زينت كرد و امام كه علت را پرسيد جواب داد ترسيدم كه خود را بيارايم و زنها بگويند كه خود را زينت مىكند ولى فرزندى از امام نمىآورد اكنون كه پسرى آوردهام پروائى ندارم ، خوله همچنان در خانهء امام بود تا آن حضرت وفات يافت ، او در مرگ امام بىتابى و زارى فراوان كرد به اندازهاى كه پدرش خطاب به او اين شعر را خواند :
خبر يافتم كه خوله ديروز را بناله گذرانيد * كه مصيبتهاى روزگار به او رسيده بود
اى خوله زارى مكن و شكيبا باش * كه بزرگواران بصبر تكيه مىكنند « 2 » .
( 1 ) در شرح حال خوله چنين آمده است كه چون بدوران بلوغ رسيد گروهى از سرشناسان قريش بخواستگاريش آمدند ولى پدرش رضايت نداد زيرا آنها را همتاى دخترش نمىدانست ، بعد كه پدرش مادر خوله را بنام مليكه دختر خارجه طلاق داد طلحة بن عبيد اللّه او را بزنى گرفت و دختر او خوله را هم به ازدواج پسرش محمد درآورد و خوله از محمد ، فرزندانى بنام ابراهيم و داود و ام قاسم
هامش
( 1 ) - تاريخ ابن عساكر 4 / 216
( 2 ) - امالى زجاج ص 7